نوشته زیر نه یک طرح است و نه یک داستان کوتاه.نه گره دارد و نه تعلیق.فقط برشی از زندگی میلیون ها انسان است که همه ما حداقل یکی از انها را در بین نزدیکان خود داریم.
********
دکمه اسانسور را که زدم امد روبرویم ایستاد ولبخند زد.قبلا دیده بودمش.میدانستم ایرانی است.سی و چند ساله بود با قامتی متوسط و صورت گرد گوشتالود و گشاده با خالی بالای گوشه چپ لبش.ارام سلام کردم.جوابم را که داد فورا کاغذ ادرس را بیرون کشیدم و گفتم:ببخشید میتونید منو راهنمائی کنید که چطور به این ادرس برم.نگاهی به کاغذ انداخت و پرسید:میخواین برین خرید؟جواب دادم:اره یک چیز هائی واسه خونه میخوام فقط بگید با چه اتوبوسی میتونم برم. با تعجب پرسید:تو این هوا با این سرما؟تلویزیون سرمای هوا روبا wind chillبیش از ۳۰ درجه زیر صفر نوشته،میدونی یعنی چه. یک دقیقه هم بیرون نمیتونی وایسی.تازه به ایستگاه هم که برسی تااتوبوس بیاد تو shelter از سرما یخ میزنی.
در اسانسور باز شد.دکمه پارکینگ رو فشار داد گفت:منم همون جا میرم میبرمت.گفتم:مزاحمتون نمیشم.جواب داد:زحمتی نیست،راه خودمه با هم میریم و کمی هم گپ میزنیم.
از پارکینگ که زدیم بیرون زمین و زمان یخ زده بود.نور ضعیف خورشیداز پشت لایه نازکی از ابر سعی در خودنمائی داشت.تک و توک عابرین سر در گریبان به سرعت سعی در رساندن خودشان به محل گرمی داشتند.گرمای داخل ماشین به ادم احساس اطمینان و خاطر جمعی می داد.گوینده رادیو ماشین با حرارت از کار و زندگی و سرما می گفت.وارد خیابان که شدیم رادیو را خاموش کرد و گفت:تازه اومدین نه؟خیلی وقت نیست که شما رو میبینم .گفتم:اره تازه اومدیم.گفت:ولی ما چند ساله که اینجا هستیم.و ادامه داد:تو ایران کار و زندگی خوبی داشتیم.با شوهرم تو دانشکده اشنا شدیم و بعد ازدواج.بعد از مدتی نمیدونم چی شد که هوای این طرفا به سرمون زد.تو ایران هر کی به بهانه ای بیرون میاد،یکی اینده بچه،یکی شرایط اجتماعی و یکی هم مشکلات اقتصادی.ولی خودمان را نمیدانم شاید همه اینها.فکر می کردیم با تخصص و سابقه کاری که داریم اینجا ما رو سر دست می برن.
تو فرودگاه مدارکمون رو دیدن و مقدار زیادی کاغذ و دفتر چه راهنما بهمون دادن و گفتند به امان خدا.اوائل پولی که از ایران اورده بودیم تو دست و بالمون بود و خرج می کردیم و دنبال کار دلخواهمون میگشتیم.ولی دیدیم که اینجا کسی برایمان تره هم خرد نمیکنه.اینها فقط تخصص و تجربه اینجا رو قبول داشتند.این بود که افتادیم دنبال کارهای معمولی.تازه تو اینم قبولمون نداشتند.با یک ایرانی اشنا شده بودیم که یک فروشگاه لباس فروشی داشت.برایمان سابقه کار جور کرد و همین به دادمان رسید.من شدم فروشنده part time و شوهرم تو یک فروشگاه بزرگ شد night crew.من هفته ای بیست ساعت کار می کردم و او هفته ای پنج شب از ده شب تا شش صبح.کارش با یک عده دیگه چیدن جنس تو قفسه ها بود.گاهی مختصر پولی هم پدر شوهرم برایمان می فرستاد.
حالا وارد خیابان باریکی شده بودیم.دوطرف خانه های مسکونی بزرگ بود با محوطه چمن و درخت کاری شده.سرعتش را کم کرد و با احتیاط به حرکتش ادامه داد.
"این بهش کمک می کرد که روز ها توی کالج درس بخونه به این امید که بتونه کار مورد علاقه اش رو پیدا کنه.دو سال تمام صبح ساعت ۶ که از سر کار می امد تا ۱۲ میخوابید.بعد از ظهر می رفت کالج تا ۷ شب.بعد می امد خانه و ساعت ده می رفت سر کار.شنبه و یکشنبه ها که تعطیل بود درس میخوند."
"اینجا که امدیم پسرم تازه دو سالش بود.با چند تا خانم ایرانی تو building اشنا شده بودم که اونها هم بچه داشتند.برنامه کارمان را جوری تنظیم میکردیم که همیشه یکی از ما منزل باشه و از بچه ها رونگهداری کنه.قرار گذاشته بودیم که با بچه ها فقط فارسی صحبت کنیم.خودم پسرم رو تا رسیدیم اینجا بستم به زبان فارسی،از صحبت معمولی تا فحش های چارواداری.میدونستم انگلیسی رو بالاخره یاد میگیره.غذا هم فقط ایرانی بهش میدادم.بچه های اینا فقط junk food میخورن،واسه همینه که انگار همه شونو باد کردن.
رسیده بودیم به خط اهن.چراغ قرمز بود و قطاری باری که انگار از ازل امده بود وبه ابدمی رفت به اهستگی عبور می کرد.با دلخوری گفت:گاومون زائید.این قطار های باری هم دو تا لکوموتیو هستند و یک میلیون واگن،اگه به دامشون بیفتی نیم ساعتی علافی انهم با این سرعتشون داخل شهر.ولی خوبه که تعداد ماشین ها زیاده لابد خیلی وقته که در حال عبوره.
چند دقیقه ای طول کشید تا مانع بالا رفت و چراغ سبز شد و ما حرکت کردیم.
"بعد از یک سال پسرم رو گذاشتم day care.اونهم ماجرائی بود.بچه زبان بلد نبود و نمی توانست خواسته اش رو به اینا بگه.روز اول نهار که بهش داده بودند سیر نشده بود.راه افتاده بود تو day care و به هر کی رسیده گفته بود"اوهوی خیک گه من گشنمه"همه مونده بودن که این چی میگه.اخرش میرن یک بچه ایرونی رو از school میارن که مثلا واسه شون ترجمه کنه.اون طفلک هم هر چه گوش می کنه چیزی نمی فهمه.اخرش میگه"مثل اینکه میخواد بره دستشوئی"."بعد زد زیر خنده.
رسیدیم به یک چهار راه،به چپ پیچید و سرعتش رو زیاد کرد و گفت:حالا بهتر شد،رانندگی با سرعت ۴۰ هم واقعا مصیبته.و ادامه داد:"حالا دیگه اوضاعمون بد نیست.نسبتا settle down شدیم.شوهرم کار خوبی داره و منهم کار فروشندگی رو می کنم.اپارتمانی خریدیم و پسرم هم حالا دیگه میره مدرسه. همه اینا رو گفتم که بدونی چه زندگی در انتظارته.البته اگه با پول فراوون اومده باشین وضع فرق میکنه.لبخندی زدم و گفتم:خیلی ممنون ولی راستش ما زیاد اینجا نمی مونیم،بر می گردیم ایران.نگاهی به من کرد و گفت:"خوش به حالتون خیلی دلم واسه ایران تنگ شده.گفتم:خب چرا یک سر نمیرین.جواب داد:"چه جوری بریم.اینجا روزی ده تا bill واسه ادم می فرستن که باید فورا پرداخت بشه.مرخصی سالیانه ام هم فقط دو هفته است.اگه یک ماه هم بخواییم بریم ایران کلی از زندگی عقب می افتیم".
ماشین وارد خیابان عریضی شد که خیابان اصلی شهر بود با ردیف مغازه ها در دو طرف.تک و توک روی تابلو ها نوشته های فارسی هم دیده میشد.بعد پیچید به راست و وارد یک plaza شد با یک ردیف مغازه و گفت:"اینا همه ایرونی هستن و همه کاره.اینجا از کله پاچه و جگر و فالوده شیرازی هست تا وکیل و ارز فروش و ویدئو کلوپ."و جلو یک سلمانی زنانه پارک کرد."اینجا هم سلمونی پروین خانومه،کاری داشتی میتونی بیای اینجا همه کار میکنه زن و مرد هم واسه اش فرقی نداره.یک بار شوهرم رو اوردم اینجا واسه سلمونی نزدیک بود زیر ابروش رو هم برداره"و صدای قاه قاه خنده اش به هوا رفت.
از ماشین که پیاده شدم یکباره سرما تا مغز استخوانم را سوزاند.پریدم توی ماشین و گفتم:اصلا نمیشه رفت پائین با این سرما.خندید و گفت:من تو همین سلمونی کار دارم،سوپر هم اون مغازه است".وبا دست چند مغازه ان طرف تر را نشان داد."من کار زیادی ندارم.خریدت رو که کردی بیا تو سلمونی،خودت رو هم خوب بپوشون".و پیاده شد و منهم دنبالش رفتم.
در سوپر رو که باز کردم هرم گرما همراه بوی عجیبی به صورتم خورد.مخلوطی از بوی قرمه سبزی و ادویه و شیرینی و کباب کوبیده و چند بوی دیگر.سمت راست مغازه کنار در ردیف ویترین شیرینی ها بود و روی زمین تلنباری از مجله و روزنامه های فارسی.وسط مغازه توی ردیف قفسه ها پر از قوطی های کنسرو و شیشه های مربا و ترشی و خیار شور و انواع سبزی خشک و خرت و پرت های دیگر بود.روبرو قصابی بود با ردیف سینی های انواع گوشت چیده در ویترین،کنارش نانوائی و بعد میوه و سبزی.طرف چپ پیشخوان غذا های اماده ایرانی با انواع غذا که از ظاهر بعضی معلوم بود که چند روز در انتظار مشتری گرم و سرد شده بودند.روبروی در نزدیک سقف تلویزیون روشن بود و خانمی به زبان فارسی سعی میکرد بیننده گان را متقاعد به خرید کالائی کند.
چند تا نان بربری و اجناس دیگه رو که در لیست داشتم برداشتم و جلو صندوق رفتم.خانم مسنی با ارایش غلیظ پشت صندوق ایستاده بود.ادم را بیاد بعضی سوژه های نقاشی های لوترک می انداخت.جنس ها را در چند کیسه پلاستیک گذاشت و پول را که بهش دادم با اخم جلویم پرت کرد.
**********
در راه برگشت چیز زیادی نگفتیم،انگار هر دو خسته شده بودیم.فقط گفت:"ساعت سه و نیم باید برم دنبال پسرم.قبلش میرم استخر،دوست داشتی تو هم بیا.و منتظر جواب من نشد.ارام رانندگی می کرد و به چراغ روشن ماشین هائی که از جلو می امدند خیره شده بود.نمیدانم در ذهنش چه می گذشت ولی من انگار جواب خیلی از سئوال هایم را گرفته بودم وبه این فکر می کردم که اگر او نبود توی این سرما چطور این همه راه را می امدم.