تبليغاتX
گندم برشته

گندم برشته

یادداشت های پراکنده یک تبعیدی

این مطلب را چند ماه پیش نوشتم وقتی که لاریجانی تازه استعفا داده بود.تواین روزهائی که الحمدالله اوضاع امن و امان است و خبری نیست این را اینجا گذاشتم که اول بگم که این مدت بیکار نبودم و دوم جواب طعنه بعضی ها رو داده باشم که میگن سبک نوشته هات عوض شده.نه داداش سوژه باشه کمینه مطابق سبک اش می نویسه گر چه که با این استعداد خدا داد همه سبکی سبک کمینه است.لال از دنیا نری بگو ماشاالله.

*******

ذکر علی لاریجانی

ان عارف کامل،ان مذاکره کننده قابل،ان چکیده غیرت،ان خلاصه همت،ان مبارز میدان جهاد،ان دارنده وزارت ارشاد،ان سپاهی اهل علم،ان خداوند صبر وحلم،ان گرداننده صدا و سیما،ان داننده علم الجبرا،ان عاشق انرژی هسته،ان به دام راکتور و اب سنگین پای بسته،ان سازنده برنامه هویت و چراغ،ان دوستدار نان بربری داغ،ان دبیر شورای امنیت ملی شیخ وقت علی ابن الهاشم الاملی اللاریجانی بود و با تمام بزرگان قوم دوست جان جانی بود.

نقل است:که چون برنامه چراغ از سیما پخش نمود چهل شبانه روز در زاویه خانقاه نشست و جز تسبیح حق تعالی نگفت و جز سجده شکر نکرد به شکرانه ان تو فیق که در دعوت خلق یافت و ان نذر که چون چلچراغ شود چهل مرتبت با پای پیاده بر بیت الله الحرام مشرف شود.

و گفتند:که در کودکی اب نبات و جوز قند عظیم دوست داشتی و بدان خیانت تعلیق که در عهد شیخ محمد بر عهده مسلمین امد دیگر لب بدان نگشود و جز باقلوا و پشمک و کیک زرد تناول ننمود.

پرسیدند از وی:که سفر وین دوست تر داری یا نطنز گفت:چهل بار بر وین شدم و یک بار نماز بر پا نکردم  و نقل است که چون قصد نطنز می کرد دو سال روزگار می بایست تا انجا رسد و در هر گام سجاده می گسترد و دو رکعت نماز می خواند که این نه جای اندک است که یک باره به ان توان رسید.

و گفتند:که پیوسته محمد البرادعی را سه چیز می فرستاد:گز اصفهان،پسته رفسنجان  قالی کرمان و پیغامش می داد که:چون گز شیرین باش   چون پسته خندان  و چون قالی گشاده دست و بدان مکتوب که به مجمع بزرگان فرستی کام ما شیرین  لب ما خندان  و روی ما نیز گشاده گردان.

وگفت:هیچ دعائی مرا خوشتر از این نباشد که بعد از نماز ده هزار مرتبت بخوانم:

اللهم احفظنا من الشر البوش الخناس والبلر النسناس والسارکوزی اللئیم والشیطان الرجیم به رحمتک یا ارحم الراحمین.

و گفتند:که چون در جوانی خاتم العارفین شیخ محمد اردکانی را از وی کدورتی در دل افتاد به اشارتی چهل سال او را در حلقه مریدان رخصت نداد و هر روز بر در خانقاه می رفت و العفو  العفو می گفت چندان که شیخ را رحمتی در دل افتاد و از گناهش در گذشت و گویند که این شیخ محمد را عطوفتی عظیم در دل بود از کسان.

نقل است که:چون فرمانش رسید حوانی بر وی گماشتند جلیلی نام ودر وقت قبض روح چون ملک الموت بر بالینش حاضر شد مهلتی خواست و بر ان جوان بانگ بر اورد که:جلیلی خیلی جلیلی     و چون وفاتش رسید بزرگی او را به خواب دید و گفت:در حال نزع ان چه حال و چه سخن بود  گفت:من ان سخن به عادت مالوف بهر حفظ نظام گفتم نه دوستی با ان جوانک خام.

و گویند روحش هزار سال در راه وین در امد و شد بود و مسافران بسیار ان دیدند و کس سبب ندانست  رحمت الله علیه.

                                                                                       

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 4:34  توسط چادر زری  | 

1-ردیف کاج های تازه بریده پشت دیوار شمالی سفارت ایتالیا در فرمانیه بزودی خشک میشوند و برگ های سوزنی انها در انتظار مشتری می ریزد.مرد فروشنده چند تائی را فروخته ولی انگار ان قدربه جیب زده که نگران خشک شدن بقیه نباشد.پولهایش را می شمارد انعامی به رفتگر محله می دهد و بقیه را به امان خدا رها میکند و می رود.

درخت بزرگ پلاستیکی کریسمس را برای پنجمین سال بر پا کرده اند. غرق حباب های رنگ و وارنگ و لامپ های کوچک رنگی است.اینجا دیگر کسی نگران خشک شدن برگهای کاج نیست.لزومی ندارد که انرا دیر بر پا کنند و فقط چند روز نگه دارند.می شود انرا تا سال دیگر هم همچنان در اتاق نگه داشت.

بیرون اما همه جا و همه چیز یخ زده است.اسمان ابری و اخم الود.زمین پوشیده از لایه ای از یخ و برف چند روز مانده است.ماشین های برف روب برف خیابان ها و پارکینگ ها رادر گوشه ای تلنبار کرده اند.پشته های یخ و برف همه جا دیده می شوند.ارتفاع بعضی چند برابر قد یک انسان است.خیابان ها خلوت و تک وتوک مردمی که یقه پالتو ها بالا کشیده اند به سرعت در حال عبورند.همه جا تعطیل است.

روز کریسمس

درون خانه ها زیر کاج های تزئین شده هدیه ها منتظر صاحبانشان هستند.برای من که عادت به دیدن عید و سال نو در بهار دارم کمی عجیب است که انرا در زمستان جشن بگیرم.ولی هم رنگ جماعت می شوم وبهترین ارزو ها و تبریکات را به هر که بر سر راهم قرار گیرد نثار می کنم.

وبرای من که در نوروز هم حتی هدیه ای از کسی ندارم انگار کریسمس وروز تولد عیسی مسیح پر برکت تر است.هدیه ها از شماره بیرون است.

2-روز بعد از کریسمس    روز حراج    روز کاسبی های بزرگ     روز هجوم مردم

از خانه که می زنیم بیرون از ردیف اتومبیل ها در بزرگ راه می شود فهمید که همه به کدام طرف می روند.

صف اتومبیل ها برای خروج از بزرگ راه و ورود به محوطه پارکینگ های مرکز خرید حرکتی لاک پشت وار دارند.یک ساعتی طول می کشد تا خود را به محوطه پارکینگ ها برسانیم و با هزار ترفند جای پارکی پیدا کنیم.هوا همچون روز های دیگر گرفته و باد سردی می وزد که درجه هوا تا 10- درجه پائین می اورد.درون مرکز خرید اما گرم و پر هیاهوست.از همه تیپ و طبقه و رنگی در ان دیده می شود.هفتاد و دو ملت با لباس های جور واجور.مغازه ها پر از کالاهستند.اماچیز دندان گیری برای ما ندارند.این ماجرا یک هفته ای و در بعضی جا ها بیش از یک ماه ادامه دارد.قیمت ها مرتب پائین می ایند واجناس کمتر و کمتر می شوند.لباس ها همگی اخرین مد نیستند ولی قیمت  نازل بعضی حد اقل می تواند تن بسیاری را که پول کافی ندارند بپوشاند.

گشتی می زنیم و داخل چند مغازه دیگر سرک می کشیم.نهاری می خوریم و می زنیم بیرون.جمعیت ان قدر زیاد است که رفت و امد را مشکل کرده است.

بهتر است که برگردیم.

دست خالی بر میگردیم.

3-باد و کولاک     برف و سرما      روز سال نو    از نیمه شب برف شروع به بارش می کند.صبح دمای هوا 6- است.برف یک ریز می بارد.باد دانه های ریز برف را لوله می کند و می کوبد زیر طاق بالکن.در خیابان کسی نیست.گاهی اتومبیلی به ارامی عبور می کند ولی خط لاستیک ان بزودی زیر برف تازه گم می شود.صدای برخورد تیغه ماشین های برف روب با اسفالت در خیابان می پیچد.از پنجره بیرون را نگاه می کنم  جنبنده ای در خیابان نیست.

بعد از ظهر هوا بهتراست.بارش برف متوقف شده ولی هوا سرد تر می شود.کم کم سر و کله مردم در خیابان پیدا می شود.توی خانه نمی شود ماند.از خانه می زنیم بیرون.گشتی در خیابان .همه به تو سال نو را تبریک می گویند و تو در جواب باید سال نو را به انها تبریک بگوئی حتی اگر فکر کنی که این سال نو به تو ربطی ندارد. ساعت 5 برگردیم به خانه.شب دمای هوابه 24- درجه می رسد.اگر در خیابان باشی یک دقیقه هم نمی توانی تحمل کنی .ابر ها پراکنده شده اند.فردا روز سردی خواهد بود.تلویزیون می گوید هفته اینده دمای هوا به ۱۳ درجه بالای صفر خواهد رسید.

انگار این هوا واقعا دیوانه است. 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 6:42  توسط چادر زری  | 

از هفت دریا گذشتم،

با دیو و جن و پری هم نشین شدم،

دنیا دیدم،

(و شاید هنوز دارم می بینم،نمیدانم)

از جابلقا و سابلقا گذشتم،

ودر قاف منزل کردم.

هیچ چشمی به مهربانی چشم تو ندیدم

دلم برای هیچ دلی جز دل تو نتپید

هیچ جا برایم اینجا نشد

بازگشتم.

سلام دوستان.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 4:12  توسط چادر زری  | 

حتما تا حالا براتون اتفاق افتاده که در یک بزرگراه(البته از نوع خلوتش)رانندگی کنید و یک ماشین هم جلو شما در حرکت باشه.یک دفعه می بینید که ماشین جلوئی سرعتش رو کم می کنه،بالطبع شما هم مجبورید که سرعتتان را کم کنید.بعد یک دفعه سرعتش رو زیاد میکنه.شما هم که در ارزوی چنین اتفاقی بودید فورا سرعتتون رو زیاد می کنید.بعد از چند لحظه می بینید که طرف باز سرعتش رو کم می کنه و کم کم به طرف راست منحرف شد و به تدریج وارد خط دست راستش شد و بعد از زدن یک نیم دایره کامل دو باره بر می گرده سر جای اولش.کمی بعد به طرف چپ منحرف میشه و همان اتفاق هم در طرف چپ می افته.شما در عین حالی که خون خونتان را می خوره کمی هم نگران می شوید که نکنه برای راننده اتفاقی افتاده باشه.اینه که در یک فرصت مناسب که طرف یکی از دور هاشو کامل کرده و سر جای اولش برگشته سعی می کنید که از او سبقت بگیرید تا ضمن نجات خودتان از این وضع سرکی هم تو ماشین جلوئی بکشید و از اتفاقات داخل اون با خبر بشید.

ضمن سبقت در حالی که گردنتان را در زاویه نود درجه نسبت به روبرویتان قرار داده ایدو هر لحظه بیم تصادفتان با خودرو جلوئی می رود در کمال تعجب مشاهده می کنید که راننده محترم یک دست به فرمان و یک دست به موبایل مشغول مبادله دل و قلوه با کسی در ان طرف امواج است و علت همه این شل کن سفت کم ها اینه که ۴/۱ حواس طرف به رانندگی یه و ۴/۳ به گفتگو با دوستانه.اینجاست که اگر صد تا کارد هم بهتان بزنند دریغ از یک قطره خون.

حالا حکایت کمینه است.یک روز تند میره یک روز کند،یک روز زیگزاگ یک روز مستقیم.همه اش به خاطر اینکه این روزا باز سرش جای دیگه گرمه.اشتباه نکنید کمینه چندان ادم مهمی نیست که گرفتاری مهمی هم داشته باشه فقط این روزا دور و برش یک کم شلوغ شده و در کمال بی عرضه گی نمی تونه دو تا هندونه رو با یک دست برداره.اینه که برای یکی دو ماهی اجازه مرخصی میخواد.انشاالله برگشتم قول میدم با پرت و پلا هام حسابی حالتون رو بگیرم.

پ.ن.۱مصیبت وارده رو به فریاد و ایلیاد تسلیت میگم.این طفلک ها بیشتر از همه سر به سر من میگذاشتند.حالا چه کنند با این خماری و بیکاری.ولی مهم نیست خدا مریم رو نگهداره.

پ.ن.۲ ایلیاد مصیبت دو شد چون مهران دوستی امروز تو برنامه نشانی رادیو جوان با فرزاد حسنی صحبت می کرد و فرزاد خان قول دادند بزودی با دست پر تر به صحنه برگردند.مرد شور این زندگی و این  نون خوردن رو ببره.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 17:45  توسط چادر زری  | 

انگار باید در باره پست قبل یک توضیحاتی بدم و موضوع را ختم کنم.

در باره فروش اثار باستانی ایران در خارج از کشور سئوال این است که اگر کسانی از مسئولین در این کشور این قدر نگران فروش اثار تاریخی ما در خارج از کشور هستند که حتی برای اثری که ارزش مادی چندانی هم ندارد (سر سرباز هخامنشی در حراج کریستی لندن به مبلغ ۵۰۰ هزار پوند به فروش رفت)و شاید بشود ان را از دارنده اثر خرید به دادگاه میروند و جار و جنجال به پا می کنند،چرا چنین کاری را برای اثار مهمتر انجام نمیدهند.و اگر انجام نمی دهند یک جای کار اشکال دارد یا سهل انگاری می کنند یا عوام فریبی و این بگیر بگیر ها هم فقط برای رفع مسئولیت است.

مولانا هم یک شاعر جهانی است که مردم جهان به همت ترک ها تازه دارند با او اشنا می شوند.ترک ها در حقیقت از او یک جاذبه توریستی ساخته اند و با او هم پول در می اورند و هم مردم سایر کشور ها را با ارزش های او اشنا می کنند.،کاری که ما هیچ وقت بلد نبودیم.البته اثارحافظ و سعدی و فردوسی هم به زبان های دیگر ترجمه شده اند ولی به همت دیگران نه ما و این اثار را هم گروه خاصی از مردم می خوانند نه مانند انچه که برای  مولانا اتفاق افتاده و گروه های متعدد مردمی برای خواندن مثنوی مثلا در امریکا تشکیل شده است.مولانا به همه مردم جهان تعلق دارد و این همه جنجال بر سر لوث کردن خدمت ترک ها به مولانا و زبان فارسی یک جور قدر نشناسی است.اگر ما واقعا دوست دار مولانا و زبان فارسی هستیم باید به جای شکوه و شکایت دست در دست ترک ها بگذاریم و در این راه به انها کمک کنیم.

پ.ن.این طور که من شنیده ام اقای خلخالی واقعا قصد تخریب تخت جمشید را داشته ولی کارگران پر همت کارخانه ازمایش که در نزدیکی تخت جمشید است با بستن جاده مانع از این کار می شوند

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 19:12  توسط چادر زری  | 

اعتراض گسترده مردم و دولت ایران به انجام هم زمان دو سرقت بزرگ تاریخی و ادبی از ایران یعنی فروش سر سرباز هخامنشی در لندن و برگذاری مراسم بزرگداشت سال مولانا در ترکیه همراه با جار و جنجال فراوان صدا و سیما نشان دهنده هوشیاری،درایت و موقع شناسی ما مردم و دولتمردان ماست.واقعا باید به این همه غیرت و تعصب تبریک گفت.منتهی من نمیدانم که چرا هیچکس اعتراضی به وجود نیمی از بهترین حجاری های تخت جمشید در موزه لوور(گویا انجا یک تخت جمشید کوچک ساخته اند)و زیبا ترین نقش برجسته های رنگی روی سفال لعابدار به سرقت رفته از پاسارگاد و از همه مهمتر لوح سنگی منشور حقوق بشر کورش کبیر در بریتیش میوزیوم لندن(که این دو تا را دیگر به چشم خودم دیده ام) و هزاران لوح گلی کشف شده در تخت جمشید در دانشگاه پنسیلوانیا امریکا(که خودشان هم قبول دارند متعلق به ایران است) و هزاران اثر تاریخی دیگر در نقاط مختلف جهان، ندارد و نگران انها نیست؟چرا هیچکدام از دولتمردان ما کاری برای برگشت انها به ایران نمیکند؟چرا بوق صدا و سیما اینجا از صدا افتاده است؟و چرا هیچ کس در این کشور به فکر جهانی کردن حافظ و سعدی و فردوسی و دیگران به ان ترتیبی که ترک ها برای مولانا انجام می دهند،نیست؟ شاید همتش را نداریم یا زورمان نمی رسد و یا اصلا بی ربط می گوئیم.

به نظر می رسد اینها همه اش بزرگ کردن چند مسئله کوچک و عادی برای کوچک کردن بعضی مسائل بزرگ است.اینها همه مصرف داخلی دارد.ایها همه نواختن سرنا از سر گشادش است.

به قول مولانا:

       گفت شیخا خوب ورد اورده ای           لیک سوراخ دعا گم کرده ای

پ.ن. پریروز یکی زنگ زده بود به رادیو که:سر سرباز هخامنشی را هم فروختند.یک کاری بکنید، بدبخت شدیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 13:43  توسط چادر زری  | 

نوشته زیر نه یک طرح است و نه یک داستان کوتاه.نه گره دارد و نه تعلیق.فقط برشی از زندگی میلیون ها انسان است که همه ما حداقل یکی از انها را در بین نزدیکان خود داریم.

                                             ********

دکمه اسانسور را که زدم امد روبرویم ایستاد ولبخند زد.قبلا دیده بودمش.میدانستم ایرانی است.سی و چند ساله بود با قامتی متوسط و صورت گرد گوشتالود و گشاده با خالی بالای گوشه چپ لبش.ارام سلام کردم.جوابم را که داد فورا کاغذ ادرس را بیرون کشیدم و گفتم:ببخشید میتونید منو راهنمائی کنید که چطور به این ادرس برم.نگاهی به کاغذ انداخت و پرسید:میخواین برین خرید؟جواب دادم:اره یک چیز هائی واسه خونه میخوام فقط بگید با چه اتوبوسی میتونم برم.  با تعجب پرسید:تو این هوا با این سرما؟تلویزیون سرمای هوا روبا wind chillبیش از ۳۰  درجه زیر صفر نوشته،میدونی یعنی چه. یک دقیقه هم بیرون نمیتونی وایسی.تازه به ایستگاه هم که برسی تااتوبوس بیاد تو shelter از سرما یخ میزنی.

در اسانسور باز شد.دکمه پارکینگ رو فشار داد گفت:منم همون جا میرم میبرمت.گفتم:مزاحمتون نمیشم.جواب داد:زحمتی نیست،راه خودمه با هم میریم و کمی هم گپ میزنیم.

از پارکینگ که زدیم بیرون زمین و زمان یخ زده بود.نور ضعیف خورشیداز پشت لایه نازکی از ابر سعی در خودنمائی داشت.تک و توک عابرین سر در گریبان به سرعت سعی در رساندن خودشان به محل گرمی داشتند.گرمای داخل ماشین به ادم احساس اطمینان و خاطر جمعی می داد.گوینده رادیو ماشین با حرارت از کار و زندگی و سرما می گفت.وارد خیابان که شدیم رادیو را خاموش کرد و گفت:تازه اومدین نه؟خیلی وقت نیست که شما رو میبینم .گفتم:اره تازه اومدیم.گفت:ولی ما چند ساله که اینجا هستیم.و ادامه داد:تو ایران کار و زندگی خوبی داشتیم.با شوهرم تو دانشکده اشنا شدیم و بعد ازدواج.بعد از مدتی نمیدونم چی شد که هوای این طرفا به سرمون زد.تو ایران هر کی به بهانه ای بیرون میاد،یکی اینده بچه،یکی شرایط اجتماعی و یکی هم مشکلات اقتصادی.ولی خودمان را نمیدانم شاید همه اینها.فکر می کردیم با تخصص و سابقه کاری که داریم اینجا ما رو سر دست می برن.

تو فرودگاه مدارکمون رو دیدن و مقدار زیادی کاغذ و دفتر چه راهنما بهمون دادن و گفتند به امان خدا.اوائل پولی که از ایران اورده بودیم تو دست و بالمون بود و خرج می کردیم و دنبال کار دلخواهمون میگشتیم.ولی دیدیم که اینجا کسی برایمان تره هم خرد نمیکنه.اینها فقط تخصص و تجربه اینجا رو قبول داشتند.این بود که افتادیم دنبال کارهای معمولی.تازه تو اینم قبولمون نداشتند.با یک ایرانی اشنا شده بودیم که یک فروشگاه لباس فروشی داشت.برایمان سابقه کار جور کرد و همین به دادمان رسید.من شدم فروشنده part time و شوهرم تو یک فروشگاه بزرگ شد night crew.من هفته ای بیست ساعت کار می کردم و او هفته ای پنج شب از ده شب تا شش صبح.کارش با یک عده دیگه چیدن جنس تو قفسه ها بود.گاهی مختصر پولی هم پدر شوهرم برایمان می فرستاد.

حالا وارد خیابان باریکی شده بودیم.دوطرف خانه های مسکونی بزرگ بود با محوطه چمن و درخت کاری شده.سرعتش را کم کرد و با احتیاط به حرکتش ادامه داد. 

"این بهش کمک می کرد که روز ها توی کالج درس بخونه به این امید که بتونه کار مورد علاقه اش رو پیدا کنه.دو سال تمام صبح ساعت ۶ که از سر کار می امد تا ۱۲ میخوابید.بعد از ظهر می رفت کالج تا ۷ شب.بعد می امد خانه و ساعت ده می رفت سر کار.شنبه و یکشنبه ها که تعطیل بود درس میخوند."

"اینجا که امدیم پسرم تازه دو سالش بود.با چند تا خانم ایرانی تو building اشنا شده بودم که اونها هم بچه داشتند.برنامه کارمان را جوری تنظیم میکردیم که همیشه یکی از ما منزل باشه و از بچه ها رونگهداری کنه.قرار گذاشته بودیم که با بچه ها فقط فارسی صحبت کنیم.خودم پسرم رو تا رسیدیم اینجا بستم به زبان فارسی،از صحبت معمولی تا فحش های چارواداری.میدونستم انگلیسی رو بالاخره یاد میگیره.غذا هم فقط ایرانی بهش میدادم.بچه های اینا فقط junk food میخورن،واسه همینه که انگار همه شونو باد کردن.

رسیده بودیم به خط اهن.چراغ قرمز بود و قطاری باری که انگار از ازل امده بود وبه ابدمی رفت به اهستگی عبور می کرد.با دلخوری گفت:گاومون زائید.این قطار های باری هم دو تا لکوموتیو هستند و یک میلیون واگن،اگه به دامشون بیفتی نیم ساعتی علافی انهم با این سرعتشون داخل شهر.ولی خوبه که تعداد ماشین ها زیاده لابد خیلی وقته که در حال عبوره.

چند دقیقه ای طول کشید تا مانع بالا رفت و چراغ سبز شد و ما حرکت کردیم.

"بعد از یک سال پسرم رو گذاشتم day care.اونهم ماجرائی بود.بچه زبان بلد نبود و نمی توانست خواسته اش رو به اینا بگه.روز اول نهار که بهش داده بودند سیر نشده بود.راه افتاده بود تو day care و به هر کی رسیده گفته بود"اوهوی خیک گه من گشنمه"همه مونده بودن که این چی میگه.اخرش میرن یک بچه ایرونی رو از school میارن که مثلا واسه شون ترجمه کنه.اون طفلک هم هر چه گوش می کنه چیزی نمی فهمه.اخرش میگه"مثل اینکه میخواد بره دستشوئی"."بعد زد زیر خنده.

رسیدیم به یک چهار راه،به چپ پیچید و سرعتش رو زیاد کرد و گفت:حالا بهتر شد،رانندگی با سرعت ۴۰ هم واقعا مصیبته.و ادامه داد:"حالا دیگه اوضاعمون بد نیست.نسبتا settle down شدیم.شوهرم کار خوبی داره و منهم کار فروشندگی رو می کنم.اپارتمانی خریدیم و پسرم هم حالا دیگه میره مدرسه. همه اینا رو گفتم که بدونی چه زندگی در انتظارته.البته اگه با پول فراوون اومده باشین وضع فرق میکنه.لبخندی زدم و گفتم:خیلی ممنون ولی راستش ما زیاد اینجا نمی مونیم،بر می گردیم ایران.نگاهی به من کرد و گفت:"خوش به حالتون خیلی دلم واسه ایران تنگ شده.گفتم:خب چرا یک سر نمیرین.جواب داد:"چه جوری بریم.اینجا روزی ده تا bill واسه ادم می فرستن که باید فورا پرداخت بشه.مرخصی سالیانه ام هم فقط دو هفته است.اگه یک ماه هم بخواییم بریم ایران کلی از زندگی عقب می افتیم".

 ماشین وارد خیابان عریضی شد که خیابان اصلی شهر بود با ردیف مغازه ها در دو طرف.تک و توک روی تابلو ها نوشته های فارسی هم دیده میشد.بعد پیچید به راست و وارد یک plaza شد با یک ردیف مغازه و گفت:"اینا همه ایرونی هستن و همه کاره.اینجا از کله پاچه و جگر و فالوده شیرازی هست تا وکیل و ارز فروش و ویدئو کلوپ."و جلو یک سلمانی زنانه پارک کرد."اینجا هم سلمونی پروین خانومه،کاری داشتی میتونی بیای اینجا همه کار میکنه  زن و مرد هم واسه اش فرقی نداره.یک بار شوهرم رو اوردم اینجا واسه سلمونی نزدیک بود زیر ابروش رو هم برداره"و صدای قاه قاه خنده اش به هوا رفت.

از ماشین که پیاده شدم یکباره سرما تا مغز استخوانم را سوزاند.پریدم توی ماشین و گفتم:اصلا نمیشه رفت پائین با این سرما.خندید و گفت:من تو همین سلمونی کار دارم،سوپر هم اون مغازه است".وبا دست چند مغازه ان طرف تر را نشان داد."من کار زیادی ندارم.خریدت رو که کردی بیا تو سلمونی،خودت رو هم خوب بپوشون".و پیاده شد و منهم دنبالش رفتم.

در سوپر رو که باز کردم هرم گرما همراه بوی عجیبی به صورتم خورد.مخلوطی از بوی قرمه سبزی و ادویه  و شیرینی و کباب کوبیده و چند بوی دیگر.سمت راست مغازه کنار در ردیف ویترین شیرینی ها بود و روی زمین تلنباری از مجله و روزنامه های فارسی.وسط مغازه توی ردیف قفسه ها پر از قوطی های کنسرو و شیشه های مربا و ترشی و خیار شور و انواع سبزی خشک و خرت و پرت های دیگر بود.روبرو قصابی بود با ردیف سینی های انواع گوشت چیده در ویترین،کنارش نانوائی و بعد میوه و سبزی.طرف چپ پیشخوان غذا های اماده ایرانی با انواع غذا که از ظاهر بعضی معلوم بود که چند روز در انتظار مشتری گرم و سرد شده بودند.روبروی در نزدیک سقف تلویزیون روشن بود و خانمی به زبان فارسی سعی میکرد بیننده گان را متقاعد به خرید کالائی کند.

چند تا نان بربری و اجناس دیگه رو که در لیست داشتم برداشتم و جلو صندوق رفتم.خانم مسنی با ارایش غلیظ پشت صندوق ایستاده بود.ادم را بیاد بعضی سوژه های نقاشی های لوترک می انداخت.جنس ها را در چند کیسه پلاستیک گذاشت و پول را که بهش دادم با اخم جلویم پرت کرد.

                                          **********

در راه برگشت چیز زیادی نگفتیم،انگار هر دو خسته شده بودیم.فقط گفت:"ساعت سه و نیم باید برم دنبال پسرم.قبلش میرم استخر،دوست داشتی تو هم بیا.و منتظر جواب من نشد.ارام رانندگی می کرد و به چراغ روشن ماشین هائی که از جلو می امدند خیره شده بود.نمیدانم در ذهنش چه می گذشت ولی من انگار جواب خیلی از سئوال هایم را گرفته بودم وبه این فکر می کردم که اگر او نبود توی این سرما چطور این همه راه را می امدم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 23:25  توسط چادر زری  | 

 سیستم عدد نویسی در اروپا تا قبل ورود مسلمانان به این قاره اقتباسی از سیستم متداول در امپراطوری رم بوده که به روش خاصی نوشته میشدو برای هر عدد علامتی داشت(به صورتی که در بعضی ساعت های قدیمی هنوز می توان دید و من تا۱۲ انرا می توانم بخوانم!!!).بعدها عدد نویسی به صورت امروزی و در پایه ده توسط مسلمانان به اروپا وارد شد که تا امروز در تمام جهان مورد استفاده می باشد.به نظر می رسد که در این سیستم رابطه های عجیبی بین اعداد وجود دارد به نحوی که این تصور برای انسان بوجود می اید که این اعداددر عالمی غیر از عالم خاکی ما با هم به ترتیبی اسرار امیز ارتباط دارند و نظم خاصی را بین خود برقرار میکنند.البته احتمالا اعداد در سایر پایه ها مثلا هفت نیز با هم ارتباط هائی برقرار می کنند که ما از انها مطلع نیستیم.دوستی غیر ایرانی تعجب می کرد که چرا با وجود این هم ریشه گی اعداد نزد اروپائیان و مسلمان شکل اعداد تا این حد با هم متفاوت می باشند،که من توضیح دادم که اتفاقا به جز  عدد ۵ وتا حدودی عدد ۸ باقی اعداد با اندکی تفاوت به یک صورت نوشته می شوند و این تصور به واسطه عدم اشنائی با شکل اعداد در زبان عربی است.

 مطلب زیر را که نشان دهنده تقارن،تناسب و هم خوانی اعداد با هم است دوستی برایم فرستاده بود که اینجا می گذارم که شما هم ببینید.البته تعداد انها بیشتر بود که من همین سه تا را اینجا اوردم. ممکن است بسیاری از شما قبلا انها را دیده باشید ولی برای من تازگی داشت بنابراین اگر انها را قبلا دیده ایدبه حساب بی سوادی کمینه بگذارید و به بزرگواری خودتان ببخشید.

۱.

۹=۱+۱X۸

۹۸=۲+۱۲X۸

۹۸۷=۳+۱۲۳X۸

۹۸۷۶ =۴+۱۲۳۴X۸

۹۸۷۶۵=۵+۱۲۳۴۵X۸

۹۸۷۶۵۴=۶+۱۲۳۴۵۶X۸

۹۸۷۶۵۴۳=۷+۱۲۳۴۵۶۷X۸

۹۸۷۶۵۴۳۲=۸+۱۲۳۴۵۶۷۸X۸

۹۸۷۶۵۴۳۲۱=۹+۱۲۳۴۵۶۷۸۹X۸

۲.

۱۱=۲+۱X۹

۱۱۱=۳+۱۲X۹

۱۱۱۱=۴+۱۲۳X۹

۱۱۱۱۱=۵+۱۲۳۴X۹

۱۱۱۱۱۱=۶+۱۲۳۴۵X۹

۱۱۱۱۱۱۱=۷+۱۲۳۴۵۶X۹

۱۱۱۱۱۱۱۱=۸+۱۲۳۴۵۶۷X۹

۱۱۱۱۱۱۱۱۱=۹+۱۲۳۴۵۶۷۸X۹

۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱=۱۰+۱۲۳۴۵۶۷۸۹X۹

۳.

۱=۱X۱

۱۲۱=۱۱X۱۱

۱۲۳۲۱=۱۱۱X۱۱۱

۱۲۳۴۳۲۱=۱۱۱۱X۱۱۱۱

۱۲۳۴۵۴۳۲۱=۱۱۱۱۱X۱۱۱۱۱

۱۲۳۴۵۶۵۴۳۲۱=۱۱۱۱۱۱X۱۱۱۱۱۱

۱۲۳۴۵۶۷۶۵۴۳۲۱=۱۱۱۱۱۱۱X۱۱۱۱۱۱۱

۱۲۳۴۵۶۷۸۷۶۵۴۳۲۱=۱۱۱۱۱۱۱۱X۱۱۱۱۱۱۱۱

۱۲۳۴۵۶۷۸۹۸۷۶۵۴۳۲۱=۱۱۱۱۱۱۱۱۱X۱۱۱۱۱۱۱۱۱

البته از این نوع روابط بین اعداد زیاد می توان پیدا کرد.

پ.ن.برای این پست اگه کامنتت تون نیامد اشکال ندارد کمینه بزرگواری می کنه و می بخشه.بنابراین زور الکی نزنین.البته اگه اشکال و اشتباهی پیدا کردین حتما تنبلی نکنین وکامنت بگذارین.

الحاقیه:با توجه به کامنت فریاد لازم دیدم که در مورد عدد نویسی یونانی توضیحاتی اضافه کنم.انچه که فریاد در مورد عدد نویسی یونانی نوشته در حقیقت همان عدد نویسی رومی است که قبلا گفتم و بعضی اعداد ان را اینجا می اورم .  I=1    V=5      X=10        IV=4      IIX=8    VII=7  و غیره که اینجا مجال توضیح بیشتر نیست.اما اعداد یونانی در حقیقت همان حروف الفبا یونانی بوده که برای هر حرف مقدار مشخصی تعریف شده بود و با ترکیب انها اعداد بزرگتر ساخته میشده است.این حروف را همه ما در دروس ریاضی دیده ایم که هم اکنون به صورت علائم ریاضی مورد استفاده قرار می گیرد.بعضی اعداد یونانی به شرح زیر است(البته من انها را به صورتی که در فارسی تلفظ می کنیم می اورم چون امکان نوشتن حروف به صورت اصلی را ندارم)

الفا=۱   بتا=۲ ...خی=۲۰   لاندا=۳۰ ....تتا=۵۰۰  و غیره

اعداد دیگر با ترکیب اعداد اصلی می نوشته اند.مثلا   بتاخی سیگما=۲۲۲

برای کسب اطلاعات بیشتر می توانید از جستجوی گوگل استفاده کنید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 0:45  توسط چادر زری  | 

ژانر فیلم های موزیکال از ده سی میلادی ژانری عامه پسند و مورد توجه مردم بود که بعد از رواج سینمای ناطق همه گیر شد.شروع ساخت این نوع فیلم از هالیوود و نقطه اوج ان فیلم های فرد استر و جودی گارلند بود که به سرعت در جهان مورد استقبال و تقلید قرار گرفت و دامنه ان به این گوشه از جهان و به فیلم های هندی و عربی و بعد به فیلم های ایرانی هم کشید.

درین فیلم ها بعضی قطعات موسیقی و اوازها ان چنان تاثیر گذار بودند که تا سالها مردم انها را زمزمه میکردند.از این دست در فیلم های امریکائی می توان از موسیقی فیلم *پل رودخانه کوای*،اهنگ مشهور che sera sera (هر چه بادا باد)که توسط دوریس دی در فیلم *مردی که زیاد می دانست*ساخته الفرد هیچکاک(بله هیچکاک بزرگ فیلم موزیکال هم ساخته)خوانده شده و اهنگ مشهور فیلم *اشک ها و لبخند ها(sound of music)توسط جولی اندروز و در فیلم های ایرانی اهنگ مشهور *سلطان قلب ها*را نام برد.

اما در این میان سینمای هند جایگاه ویژه ای دارد و موسیقی و اواز جز جدا نشدنی سینمای این کشور میباشد.به نظر می رسد که تاثیر گذار ترین اواز هندی حداقل در ایران اهنگ مشهور *ای چک دانا*است که در فیلم *اقای ۴۲۰*اجرا شده و چندین نسل در ایران انرا زمزمه کرده اند( معمولا غلط غلوط)بی انکه بدانند چه طور بایدانرا بخوانند ویا معنی ان چیست.

این فیلم که توسط راج کاپور در سال ۱۹۵۵ ساخته شده و بازیگران فیلم نیز خودش و زوج هنری او نرگس می باشند در باره مرد اس و پاس اواره ای است که عاشق یک خانم معلم می شود.این اهنگ بر خلاف تمام فیلم های هندی که از پشت درخت و دیوار خوانده می شود توسط خانم معلم و پای تخته سیاه اجرا شده.

این اهنگ را اخیرا جائی دیدم و فکر کردم برای این که حداقل نسل های اینده انرا غلط نخوانند بهتر است کلیپ انرا با ترجمه انگلیسی  اینجا بگذارم.بنابر این این شما و این اهنگ ای چک دانا به معنی یک دانه کوچک.

توضیح واضحات:چند ماه پیش کلیپ اهنگی از شارل ازناور را در وبلاگ مرحومم در پرشین گذاشتم که فورا با اعتراض دوستان مواجه شد که اصلا نتوانستیم انرا باز کنیم.بله دوستان البته با اینترنت با سرعت ۸/۴ و ۶/۹ و۳۲ و ۴۸ و ۹۶ نمیشود فیلم دید.حتما باید اینترنت پر سرعت داشته باشید،ولی به هر حال تلاش خودتون را بکنید چون حیف است کلیپ به این جالبی را از دست بدهید.در میان دوستان من خاتون و کلا انهائی که در خارج از ایران هستند می توانند فیلم را ببیند و انهائی که پرسرعتتر ویا پیگیرترند.

لطفا اونائی که دیدند واسه اونائی که ندیدند تعریف کنند.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 17:44  توسط چادر زری  | 

در راستای نیل به اهداف مقدس دولت در زمینه رشد صادرات غیر نفتی ملت ایران در نظر دارد تعداد ۲۷۶ نفر نمایندگان مجلس شورای اسلامی را از طریق یک مزایده بین المللی به ترتیب زیر واگذار نماید.

تنوع اقلام:

تعداد ۲۷۶ نفر نماینده با سطح سواد پنجم ابتدائی تا مثلا دکتر،یک دست یک نواخت،مغز کاملا فابریک،زبان مستعمل، در صورت نیاز معقول و حرف شنو،اماده پذیرش انواع مشاغل نان و اب دار ،با تجربه و تخصص فراوان در زمینه فروش جو به جای گندم.

شرایط مزایده:

۱-فروشنده حاضر به قبول هر نوع پیشنهاد می باشد.

۲-هر که اومد خوش اومد.

۳-خریداران با سابقه پرونده روانی ارجحیت دارند.

۴-هیچگونه سپرده ای مورد نیاز نیست.

۵-کلیه هزینه ها به عهده فروشنده است.چشمش کور پرداخت میکنه.

۶-به شرکت کنندگان در مزایده جوائزی به قید قرعه تقدیم می شود.

۷-خریدار میبایست عین جنس را رویت کرده و پیشنهاد خود را ارائه دهد. فسخ معامله و مرجوع نمودن و ادعای غبن بعد از انجام تشریفات قانونی امکان پذیر نیست.

۸-حمل از تهران به هر نقطه جهان به عهده فروشنده می باشد.

زمان تحویل:

خرداد ماه سال اینده

قیمت پایه:

مفت.در صورت لزوم یک چیزی هم دستی میدهیم.

زمان مزایده:

اسفند ماه ۸۶

متقاضیان جهت کسب اطلاعات بیشتر و رویت عین جنس هر چه زودتر از همین حالا تا اسفند ماه سال جاری از خروس خوان تا بوق سگ می توانند به محل مجلس واقع در میدان بهارستان جنب مجلس شورای ملی سابق مراجعه نمایند.نمونه جنس در شهرستانهای مختلف بصورت پراکنده و سرگردان قابل رویت می باشد.

                                                                  از طرف قاطبه اهالی محترم ایران

                                                                                م ـ ملت دوست

*این اگهی از امروز الی اسفند ماه سال جاری در روزنامه های معتبر و وزین کیهان،رسالت و جمهوری اسلامی در نوبت های مکرر جهت اطلاع قاطبه خریداران محترم و جبران کمبود تیراژ روزنامه های نامبرده به زیور طبع اراسته خواهد شد.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 0:25  توسط چادر زری  |