تبليغاتX
گندم برشته

گندم برشته

یادداشت های پراکنده یک تبعیدی

روزگار كودكي من در ونك گذشت.ونكي كه روزگاري يكي از ييلاقات تهران بود و اكنون مدتهاست كه در مركز تهران قرار دارد.با اين حال ونك كودكي من با حالا هنوز تفاوت هاي زيادي داشت.هنوز ميشد چند باغ قديمي در ان ديد و هنوز ديوارهاي كاه گلي در گوشه و كنار ان خود نمائي مي كردند و هنوز هواي ان با هوای ساير نقاط تهران تفاوت زيادي داشت و هنوز ديو بزرگراه ها و پل هاو زير گذر ها در ان تنوره نكشيده بود.از پارك وي كه وارد خيابان سئول ميشدي يكباره همه چيز تغيير مي كرد.دست راست تك و توك خانه هاي تازه ساز با كوچه هاي خاكي بود و دست چپ شهر بازي و نمايشگاه و باشگاه انقلاب تا انتها و هنوز در نيمي از زمبن هاي باشگاه ساختمان و اپارتمان نساخته بودند. زمستان ها اگر در پارك وي نم نم برفي مي باريد در سئول زمين و زمان يخ زده بود و كولاك بيداد مي كرد و تو تعجب زده كه اين فاصله كم و اين قدر تفاوت در هوا.

انتهاي سئول خيابان باريك ميشد و دست چپ رستوران استخر ونك بود با استخري پر از مرغابي كه از در و ديوارش نئون هاي رنگي اويزان بود و مردم دور استخر روي صندلي هاي لهستاني مي نشستند و از نان و كباب و هواي خوب لذت مي بردند.و بعد از ان چند خانه كوچك بود و رديف مغازه ها تا خيابان ونك و ديوارهاي كاه گلي باغها و چنار هاي تنومند پير و پست خانه كه در طبقه دوم تنها ساختمان سه طبقه ان جا قرار داشت.

هنوز بزرگراه ها فرق خيابان شيراز و شيخ بهائي و ونك و سئول و ميدان كارخانه و باشگاه ارارات و انقلاب را نشكافته بودند.ان سوي پارك وي دنباله باغ هاي ونك بود و رودخانه و ان طرف تر استخر هندي ها-يادگار حضور اشغال گران در جنگ دوم جهاني-.هنوز بچه ها مي توانستد در كوچه ها و خيابان ها و كوچه باغ ها دوچرخه سواري كنند و عصر ها با ارامش در رستوران ها پيتزا و همبرگر به نيش بكشند و بزرگتر ها از سكوت و هواي خوب لذت ببرند.

خيابان ونك بود و يك پاساژ نزديك ميدان كه فردين نبش ان مغازه اي داشت و هر وقت ميشد اطراف ان مي پلكيديم و او را كه با انبوه موي سپيد پشت ميز كارش نشسته بود يواشكي بهم نشان مي داديم.اواسط خیابان ردیف مغازه ها بود و خرابه های درایواین سینما و تک و توک مردمی که عصر ها برای خرید می امدند و کتاب فروشی در ان میان با یک اقای چاق پیپ به لب که پدر و مادر همیشه از ان کتاب می خریدند.رد پای خانه های قدیمی را هنوز میشد دید و بساط بلالی ها و گردو فروش ها را که هنوز یکی از رویاهای تابستانی من هستند.

ساختمان افتاب در قلب ونک در نظر ما عظیم ترین ساختمان جهان بود و مغازه های ان زیباترین.و تابستان اگر اردو و شنای تضمینی نبود-که در یکی از انها در مسابقه ای سه نفره سوم شدم و مدال برنز گرفتم به نشانه ادای تضمین-از صبح تا شب در کوچه ویا خانه این و ان با بچه ها بازی می کردیم و شرارت ذاتی من که کم کم مجال ظهور و بروز پیدا می کرد و اگر بچه ای به شکایت در منزل ما می رفت این فریاد همیشگی مادر بود که:یکی یه دونه اسمش روشه یا خل میشه یا دیوونه و اعتراض مادر بزرگ که:چرا خل و دیوونه،عزیز دردونه،چراغ خونه.

و شهر بازی که برای من دنیائی از رنگ و نور و هیجان بود و امتحان دیکته کلاس دوم که اخرین امتحان بود و من قول شهر بازی عصر را از پدر گرفته بودم و بیشتر از انکه بفهمم چه می نویسم به شب فکر می کردم و بد ترین نمره زندگیم را گرفتم.و مدرسه ما که از شهرت و اوازه قدیمی ان فقط نامی مانده بود و مجموعه بزرگ ان کم کم زیر اوار شلخته گی و کج فهمی بعد از انقلاب فرو می پاشید و این ارزوی من که برای یکبار هم که شده بجای خروج از در مامانی ها با سرویس از در سرویسی ها خارج شوم و هیجان رفتن به خانه و شلوغ بازی در سرویس را با بچه های دیگر تجربه کنم.

**************

روزگاری کسی گفته:سرزمین کودکی مانند دوران کودکی زیباست.و من نمیدانم که ایا سرزمین زیبای کودکی من که اکنون با چهار بزرگراه به چهار پاره شده  در رویاهای اینده کودکان امروز ان نیز همچنان زیبا خواهد بود؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 12:50  توسط چادر زری  | 

۱-امسال تابستان البته مثل هر سال گرم نیست.شاید هم تابستان فهمیده که باید با ما مردم گرفتار شهر های داغ و پر دود کمی مدارا کنه و اجازه بده که گاهی اوقات نفسی تازه کنیم.شما را نمیدونم ولی من که حسابی بی حوصله هستم و دستم به کیبورد(قلم سابق)نمیره.ولی نوشته های دوستان رو تماما میخونم و این دلتنگی تابستانی رو با اونها یه جورائی سرکوب می کنم،هر چند زیاد خودی هم نشون نمیدم.

۲-خدا عمر طولانی بده به این اقا فتح الله ما(ابوی گرام رو عرض می کنم).از مال دنیا فقط یک اخلاق مخالفت با تمام مظاهر تمدن جدید بشری رو داره که اون رو عینا به این کمینه ارث داده.وگرنه میشه ادم تو این قرن بیست و یکم درین گوشه از جهان که داشتن چند تا موبایل از نون شب هم واجب تره یک دونه موبایل هم نداشته باشه(حتی کد ۷ یا ازین کارتی ها)که پیامکی،جوکی،فیلم سر بریدن و سنگسار کردنی،چیزی را با دوستان مبادله کنه حداقل دلش وا شه.یا ساعت ها بلکه روزها بنشینه و به اون صفحه نورانی و رنگینش عاشقانه نگاه کنه و گاهی دکمه ای رو فشار بده و حسابی حالشو ببره.یا چراغ یک کانال ماهوارهای تو خونه اش روشن نباشه که اقلا چند تا ادم خوش تیپ ببینه و از تحلیل های عمیق افرادی نظیر اقای بهارلو استفاده ببره و حد اقل بفهمه که دنیا دست کیه.واسه همینه که صب تا شوم گوشه خونه قنبرک زدی و هیچ کاری نمیکنی بالاخره هر چیزی یک جوری شارژ میشه ادم هم با این چیزا.خوبه که تا حالا بلا ملائی سر خودت نیاوردی.

۳-این اقای وزیر کشور هم گاهی اوقات حرف های جالبی میزنه.چند وقت پیش گفته بود که در کشور ما تلفن باید جای بنزین رو بگیره و مردم باید فرستادن نامه و پیام و تلفن رو جایگزین سفر های غیر ضروری بکنند.این برادران ما یک چیزی شنیدند که مثلا در کشورهای اروپائی مردم به جای مراجعه خیلی از کارهاشون رو به وسیله تلفن و میل انجام میدن ولی مثل اینکه نمیدونن که توی همون کشور ها مردم مسافرت رو دیگه با ماشین پر از بنزین انجام میدن نه با پست و تلفن و غیره.به هر حال این اظهار نظر میتونه موضوع نوشته های طنز زیادی بشه که از حوزه سواد و ذوق کمینه خارجه وگرنه خودش زحمتش رو می کشید.

تا بعد تابستان سبزی داشته باشید.

پ.ن.این بلاگفای ما بعضی موقع ها بعضی کامنت ها رو بدون اینکه ازش خواسته شده باشه خودش دستچین میکنه و می بره تو نظرات تائید نشده.والله به این سوی چراغ اگه کمینه عمرا اهل این جور حرفا باشه.گفتم که اگه با یک چنین چیزی روبرو شدین از چشم کمینه نبینید.این خودش یک مرگش میشه منهم نمیتونم کاری بکنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 13:9  توسط چادر زری  | 

مثل اخلاق این بلاگفا هم مثل مزاج بچه است،یک روز شله... یک روز سفت.امروز انگار سفت بود.هر چه نوشتم یکباره قورت داد و یک ذره هم پس نداد.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 13:47  توسط چادر زری  | 

راجع به مادر جون قبلا براتون نوشتم.مادر بزرگ پدر بود.شعر و قصه و متل زیاد می دانست.همیشه ما بچه ها رو دور خودش جمع می کرد و برایمان قصه می گفت و شعر می خواند.یکی اش را چند وقت پیش برایتان نوشتم.اون بود که به من گیس عنبری و گندم برشته می گفت.زن با سواد و کمالی بود.از هر پنجه اش هنری می ریخت.تمام هنر هائی که دختران زمان خودش باید بلد باشند به تمام و کمال می دانست.در این میان از همه بیشتر به خیاطی علاقه داشت.پارچه که به دستش می رسید از خود بی خود می شد.فورا قیچی رو بر می داشت و صدا میزد:گیس عنبری.منهم ترو فرز حاضر می شدم:بله مادر جون.چشمم که به پارچه می افتاد وظیفه خودم رو می دونستم.پارچه رو وسط اتاق پهن می کرد و از من می خواست که رویش راه برم.معتقد بود که قدم من سبکه و اگر روی پارچه راه برم قیچی رو که بذاره وسط پارچه به چشم بر هم زدنی لباس حاضر میشه.لباس عروسی مادر رو هم اون دوخته بود.می گفت:بعد از اقا این بچه ام قدمش از همه سبک تره.اقا شوهرش بود.یک سید بلند بالای سبزه رو.می گفت:من نذر سید بودم.روزی که اقا اومد خواستگاریم اول از رنگ چهره اش یکه خوردم.من ریزه میزه بودم و سفید،اون قد بلند و سبزه.انگار فهمیده بود که تو ذوقم خورده.چائی رو که بردم براش یواشکی تو گوشم گفت:ببخشید خانم ما اینقدر ها هم سیاه نیستیم این که می بینی واسه اینه که تازه از انبار ذغال بیرون اومدیم.سالها زندگی کردند.زندگی که چندان شیرین نبود.هیچکدام تقصیر نداشتند.شاید یک روز قصه اش را بنویسم.

گلدوزی هم بلد بود.خیلی خوب.ولی چشم کم سویش بهش اجازه نمیداد که گلدوزی کنه.هنوز هم یک گلدوزی از او که کاردستی کلاس ششم ابتدائیش بوده توی قاب روی دیوار منزل ماست.تاریخ سال ۱۳۰۶ رویش دوخته شده.

داغ دیده بود.داغ یک دانه پسرش.زمان رفتن هم خیلی راحت رفت.شاید عجله داشت که هر چه زودتر پسر شهیدش رو ببینه.چند روزی تو رختخواب افتاد.معلوم بود که این را دوست نداره.مرتب زیر لب دعا می خواند.شاید از خدا می خواست که هر چه زود تر اونو ببره.دعایش زود مستجاب شد.

***********

این روزا سخت پکرم.دست و دلم به هیچ کاری نمیره.خودم میدونم چرا.حالا هم یک دفعه رگ نوستالژیم گل کرد و این چند کلمه رو نوشتم.بازگشت به گذشته همیشه برایم این حسن رو داشته که منو از دنیای امروز بیرون میبره حتی اگر یاد اوری خاطرات تلخ باشه.هر وقت بی حوصله میشم چند کلمه ای راجع به دیده ها و شنیده های گذشته می نویسم.خیلی بهم کمک میکنه،سبک میشم،راحت و ازاد.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 12:5  توسط چادر زری  | 

هک خارجیه یا فیلتر داخلی یا چشم شور بعضی افراد،این پرشین دیگه واسه ما پرشین نمیشه.روز به روز اوضاعش داره بد تر میشه و حالا گیرم که یک روز هم دوباره سر پا شد کی میتونه بگه که دو باره این اتفاق نخواهد افتاد.حیف و صد حیف از ان همه اثار گرانبهای قلمی که کمینه و دوستان افریدند و برباد رفت.کی خسارت ما رو خواهد پرداخت.چه کسی این لطمه بزرگ به ادبیات امروز ایران را جبران خواهد کرد.

اینه که کمینه تصمیم گرفت که صیغه خواهر خواندگی خودش با مدیریت محترم پرشین رو فسخ کنه و بیاد همین جا تو بلاگفا بساطش رو پهن کنه.هر چند که یک مثل قدیمی میگه راه دزد زده امنه و مفهوم مخالف اون اینه که بعد از پرشین نوبت بلاگفاست، ولی تا اون روز که نمیشه روزگار رو به بطالت گذروند.

بنابراین من اومدم اینجا و امیدوارم که همین جا بمونم ولی تو رو خدا اگه بلائی سر این بلاگفا اومد نگین از پا و قدم کمینه بود که هیچکس باور نمیکنه چون هر چی باشه اسم دیگه من باجی خوش قدمه.والسلام

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 15:42  توسط چادر زری  |