انتهاي سئول خيابان باريك ميشد و دست چپ رستوران استخر ونك بود با استخري پر از مرغابي كه از در و ديوارش نئون هاي رنگي اويزان بود و مردم دور استخر روي صندلي هاي لهستاني مي نشستند و از نان و كباب و هواي خوب لذت مي بردند.و بعد از ان چند خانه كوچك بود و رديف مغازه ها تا خيابان ونك و ديوارهاي كاه گلي باغها و چنار هاي تنومند پير و پست خانه كه در طبقه دوم تنها ساختمان سه طبقه ان جا قرار داشت.
هنوز بزرگراه ها فرق خيابان شيراز و شيخ بهائي و ونك و سئول و ميدان كارخانه و باشگاه ارارات و انقلاب را نشكافته بودند.ان سوي پارك وي دنباله باغ هاي ونك بود و رودخانه و ان طرف تر استخر هندي ها-يادگار حضور اشغال گران در جنگ دوم جهاني-.هنوز بچه ها مي توانستد در كوچه ها و خيابان ها و كوچه باغ ها دوچرخه سواري كنند و عصر ها با ارامش در رستوران ها پيتزا و همبرگر به نيش بكشند و بزرگتر ها از سكوت و هواي خوب لذت ببرند.
خيابان ونك بود و يك پاساژ نزديك ميدان كه فردين نبش ان مغازه اي داشت و هر وقت ميشد اطراف ان مي پلكيديم و او را كه با انبوه موي سپيد پشت ميز كارش نشسته بود يواشكي بهم نشان مي داديم.اواسط خیابان ردیف مغازه ها بود و خرابه های درایواین سینما و تک و توک مردمی که عصر ها برای خرید می امدند و کتاب فروشی در ان میان با یک اقای چاق پیپ به لب که پدر و مادر همیشه از ان کتاب می خریدند.رد پای خانه های قدیمی را هنوز میشد دید و بساط بلالی ها و گردو فروش ها را که هنوز یکی از رویاهای تابستانی من هستند.
ساختمان افتاب در قلب ونک در نظر ما عظیم ترین ساختمان جهان بود و مغازه های ان زیباترین.و تابستان اگر اردو و شنای تضمینی نبود-که در یکی از انها در مسابقه ای سه نفره سوم شدم و مدال برنز گرفتم به نشانه ادای تضمین-از صبح تا شب در کوچه ویا خانه این و ان با بچه ها بازی می کردیم و شرارت ذاتی من که کم کم مجال ظهور و بروز پیدا می کرد و اگر بچه ای به شکایت در منزل ما می رفت این فریاد همیشگی مادر بود که:یکی یه دونه اسمش روشه یا خل میشه یا دیوونه و اعتراض مادر بزرگ که:چرا خل و دیوونه،عزیز دردونه،چراغ خونه.
و شهر بازی که برای من دنیائی از رنگ و نور و هیجان بود و امتحان دیکته کلاس دوم که اخرین امتحان بود و من قول شهر بازی عصر را از پدر گرفته بودم و بیشتر از انکه بفهمم چه می نویسم به شب فکر می کردم و بد ترین نمره زندگیم را گرفتم.و مدرسه ما که از شهرت و اوازه قدیمی ان فقط نامی مانده بود و مجموعه بزرگ ان کم کم زیر اوار شلخته گی و کج فهمی بعد از انقلاب فرو می پاشید و این ارزوی من که برای یکبار هم که شده بجای خروج از در مامانی ها با سرویس از در سرویسی ها خارج شوم و هیجان رفتن به خانه و شلوغ بازی در سرویس را با بچه های دیگر تجربه کنم.
**************
روزگاری کسی گفته:سرزمین کودکی مانند دوران کودکی زیباست.و من نمیدانم که ایا سرزمین زیبای کودکی من که اکنون با چهار بزرگراه به چهار پاره شده در رویاهای اینده کودکان امروز ان نیز همچنان زیبا خواهد بود؟
