تبليغاتX
گندم برشته

گندم برشته

یادداشت های پراکنده یک تبعیدی

نوشته زیر نه یک طرح است و نه یک داستان کوتاه.نه گره دارد و نه تعلیق.فقط برشی از زندگی میلیون ها انسان است که همه ما حداقل یکی از انها را در بین نزدیکان خود داریم.

                                             ********

دکمه اسانسور را که زدم امد روبرویم ایستاد ولبخند زد.قبلا دیده بودمش.میدانستم ایرانی است.سی و چند ساله بود با قامتی متوسط و صورت گرد گوشتالود و گشاده با خالی بالای گوشه چپ لبش.ارام سلام کردم.جوابم را که داد فورا کاغذ ادرس را بیرون کشیدم و گفتم:ببخشید میتونید منو راهنمائی کنید که چطور به این ادرس برم.نگاهی به کاغذ انداخت و پرسید:میخواین برین خرید؟جواب دادم:اره یک چیز هائی واسه خونه میخوام فقط بگید با چه اتوبوسی میتونم برم.  با تعجب پرسید:تو این هوا با این سرما؟تلویزیون سرمای هوا روبا wind chillبیش از ۳۰  درجه زیر صفر نوشته،میدونی یعنی چه. یک دقیقه هم بیرون نمیتونی وایسی.تازه به ایستگاه هم که برسی تااتوبوس بیاد تو shelter از سرما یخ میزنی.

در اسانسور باز شد.دکمه پارکینگ رو فشار داد گفت:منم همون جا میرم میبرمت.گفتم:مزاحمتون نمیشم.جواب داد:زحمتی نیست،راه خودمه با هم میریم و کمی هم گپ میزنیم.

از پارکینگ که زدیم بیرون زمین و زمان یخ زده بود.نور ضعیف خورشیداز پشت لایه نازکی از ابر سعی در خودنمائی داشت.تک و توک عابرین سر در گریبان به سرعت سعی در رساندن خودشان به محل گرمی داشتند.گرمای داخل ماشین به ادم احساس اطمینان و خاطر جمعی می داد.گوینده رادیو ماشین با حرارت از کار و زندگی و سرما می گفت.وارد خیابان که شدیم رادیو را خاموش کرد و گفت:تازه اومدین نه؟خیلی وقت نیست که شما رو میبینم .گفتم:اره تازه اومدیم.گفت:ولی ما چند ساله که اینجا هستیم.و ادامه داد:تو ایران کار و زندگی خوبی داشتیم.با شوهرم تو دانشکده اشنا شدیم و بعد ازدواج.بعد از مدتی نمیدونم چی شد که هوای این طرفا به سرمون زد.تو ایران هر کی به بهانه ای بیرون میاد،یکی اینده بچه،یکی شرایط اجتماعی و یکی هم مشکلات اقتصادی.ولی خودمان را نمیدانم شاید همه اینها.فکر می کردیم با تخصص و سابقه کاری که داریم اینجا ما رو سر دست می برن.

تو فرودگاه مدارکمون رو دیدن و مقدار زیادی کاغذ و دفتر چه راهنما بهمون دادن و گفتند به امان خدا.اوائل پولی که از ایران اورده بودیم تو دست و بالمون بود و خرج می کردیم و دنبال کار دلخواهمون میگشتیم.ولی دیدیم که اینجا کسی برایمان تره هم خرد نمیکنه.اینها فقط تخصص و تجربه اینجا رو قبول داشتند.این بود که افتادیم دنبال کارهای معمولی.تازه تو اینم قبولمون نداشتند.با یک ایرانی اشنا شده بودیم که یک فروشگاه لباس فروشی داشت.برایمان سابقه کار جور کرد و همین به دادمان رسید.من شدم فروشنده part time و شوهرم تو یک فروشگاه بزرگ شد night crew.من هفته ای بیست ساعت کار می کردم و او هفته ای پنج شب از ده شب تا شش صبح.کارش با یک عده دیگه چیدن جنس تو قفسه ها بود.گاهی مختصر پولی هم پدر شوهرم برایمان می فرستاد.

حالا وارد خیابان باریکی شده بودیم.دوطرف خانه های مسکونی بزرگ بود با محوطه چمن و درخت کاری شده.سرعتش را کم کرد و با احتیاط به حرکتش ادامه داد. 

"این بهش کمک می کرد که روز ها توی کالج درس بخونه به این امید که بتونه کار مورد علاقه اش رو پیدا کنه.دو سال تمام صبح ساعت ۶ که از سر کار می امد تا ۱۲ میخوابید.بعد از ظهر می رفت کالج تا ۷ شب.بعد می امد خانه و ساعت ده می رفت سر کار.شنبه و یکشنبه ها که تعطیل بود درس میخوند."

"اینجا که امدیم پسرم تازه دو سالش بود.با چند تا خانم ایرانی تو building اشنا شده بودم که اونها هم بچه داشتند.برنامه کارمان را جوری تنظیم میکردیم که همیشه یکی از ما منزل باشه و از بچه ها رونگهداری کنه.قرار گذاشته بودیم که با بچه ها فقط فارسی صحبت کنیم.خودم پسرم رو تا رسیدیم اینجا بستم به زبان فارسی،از صحبت معمولی تا فحش های چارواداری.میدونستم انگلیسی رو بالاخره یاد میگیره.غذا هم فقط ایرانی بهش میدادم.بچه های اینا فقط junk food میخورن،واسه همینه که انگار همه شونو باد کردن.

رسیده بودیم به خط اهن.چراغ قرمز بود و قطاری باری که انگار از ازل امده بود وبه ابدمی رفت به اهستگی عبور می کرد.با دلخوری گفت:گاومون زائید.این قطار های باری هم دو تا لکوموتیو هستند و یک میلیون واگن،اگه به دامشون بیفتی نیم ساعتی علافی انهم با این سرعتشون داخل شهر.ولی خوبه که تعداد ماشین ها زیاده لابد خیلی وقته که در حال عبوره.

چند دقیقه ای طول کشید تا مانع بالا رفت و چراغ سبز شد و ما حرکت کردیم.

"بعد از یک سال پسرم رو گذاشتم day care.اونهم ماجرائی بود.بچه زبان بلد نبود و نمی توانست خواسته اش رو به اینا بگه.روز اول نهار که بهش داده بودند سیر نشده بود.راه افتاده بود تو day care و به هر کی رسیده گفته بود"اوهوی خیک گه من گشنمه"همه مونده بودن که این چی میگه.اخرش میرن یک بچه ایرونی رو از school میارن که مثلا واسه شون ترجمه کنه.اون طفلک هم هر چه گوش می کنه چیزی نمی فهمه.اخرش میگه"مثل اینکه میخواد بره دستشوئی"."بعد زد زیر خنده.

رسیدیم به یک چهار راه،به چپ پیچید و سرعتش رو زیاد کرد و گفت:حالا بهتر شد،رانندگی با سرعت ۴۰ هم واقعا مصیبته.و ادامه داد:"حالا دیگه اوضاعمون بد نیست.نسبتا settle down شدیم.شوهرم کار خوبی داره و منهم کار فروشندگی رو می کنم.اپارتمانی خریدیم و پسرم هم حالا دیگه میره مدرسه. همه اینا رو گفتم که بدونی چه زندگی در انتظارته.البته اگه با پول فراوون اومده باشین وضع فرق میکنه.لبخندی زدم و گفتم:خیلی ممنون ولی راستش ما زیاد اینجا نمی مونیم،بر می گردیم ایران.نگاهی به من کرد و گفت:"خوش به حالتون خیلی دلم واسه ایران تنگ شده.گفتم:خب چرا یک سر نمیرین.جواب داد:"چه جوری بریم.اینجا روزی ده تا bill واسه ادم می فرستن که باید فورا پرداخت بشه.مرخصی سالیانه ام هم فقط دو هفته است.اگه یک ماه هم بخواییم بریم ایران کلی از زندگی عقب می افتیم".

 ماشین وارد خیابان عریضی شد که خیابان اصلی شهر بود با ردیف مغازه ها در دو طرف.تک و توک روی تابلو ها نوشته های فارسی هم دیده میشد.بعد پیچید به راست و وارد یک plaza شد با یک ردیف مغازه و گفت:"اینا همه ایرونی هستن و همه کاره.اینجا از کله پاچه و جگر و فالوده شیرازی هست تا وکیل و ارز فروش و ویدئو کلوپ."و جلو یک سلمانی زنانه پارک کرد."اینجا هم سلمونی پروین خانومه،کاری داشتی میتونی بیای اینجا همه کار میکنه  زن و مرد هم واسه اش فرقی نداره.یک بار شوهرم رو اوردم اینجا واسه سلمونی نزدیک بود زیر ابروش رو هم برداره"و صدای قاه قاه خنده اش به هوا رفت.

از ماشین که پیاده شدم یکباره سرما تا مغز استخوانم را سوزاند.پریدم توی ماشین و گفتم:اصلا نمیشه رفت پائین با این سرما.خندید و گفت:من تو همین سلمونی کار دارم،سوپر هم اون مغازه است".وبا دست چند مغازه ان طرف تر را نشان داد."من کار زیادی ندارم.خریدت رو که کردی بیا تو سلمونی،خودت رو هم خوب بپوشون".و پیاده شد و منهم دنبالش رفتم.

در سوپر رو که باز کردم هرم گرما همراه بوی عجیبی به صورتم خورد.مخلوطی از بوی قرمه سبزی و ادویه  و شیرینی و کباب کوبیده و چند بوی دیگر.سمت راست مغازه کنار در ردیف ویترین شیرینی ها بود و روی زمین تلنباری از مجله و روزنامه های فارسی.وسط مغازه توی ردیف قفسه ها پر از قوطی های کنسرو و شیشه های مربا و ترشی و خیار شور و انواع سبزی خشک و خرت و پرت های دیگر بود.روبرو قصابی بود با ردیف سینی های انواع گوشت چیده در ویترین،کنارش نانوائی و بعد میوه و سبزی.طرف چپ پیشخوان غذا های اماده ایرانی با انواع غذا که از ظاهر بعضی معلوم بود که چند روز در انتظار مشتری گرم و سرد شده بودند.روبروی در نزدیک سقف تلویزیون روشن بود و خانمی به زبان فارسی سعی میکرد بیننده گان را متقاعد به خرید کالائی کند.

چند تا نان بربری و اجناس دیگه رو که در لیست داشتم برداشتم و جلو صندوق رفتم.خانم مسنی با ارایش غلیظ پشت صندوق ایستاده بود.ادم را بیاد بعضی سوژه های نقاشی های لوترک می انداخت.جنس ها را در چند کیسه پلاستیک گذاشت و پول را که بهش دادم با اخم جلویم پرت کرد.

                                          **********

در راه برگشت چیز زیادی نگفتیم،انگار هر دو خسته شده بودیم.فقط گفت:"ساعت سه و نیم باید برم دنبال پسرم.قبلش میرم استخر،دوست داشتی تو هم بیا.و منتظر جواب من نشد.ارام رانندگی می کرد و به چراغ روشن ماشین هائی که از جلو می امدند خیره شده بود.نمیدانم در ذهنش چه می گذشت ولی من انگار جواب خیلی از سئوال هایم را گرفته بودم وبه این فکر می کردم که اگر او نبود توی این سرما چطور این همه راه را می امدم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 23:25  توسط چادر زری  | 

 سیستم عدد نویسی در اروپا تا قبل ورود مسلمانان به این قاره اقتباسی از سیستم متداول در امپراطوری رم بوده که به روش خاصی نوشته میشدو برای هر عدد علامتی داشت(به صورتی که در بعضی ساعت های قدیمی هنوز می توان دید و من تا۱۲ انرا می توانم بخوانم!!!).بعدها عدد نویسی به صورت امروزی و در پایه ده توسط مسلمانان به اروپا وارد شد که تا امروز در تمام جهان مورد استفاده می باشد.به نظر می رسد که در این سیستم رابطه های عجیبی بین اعداد وجود دارد به نحوی که این تصور برای انسان بوجود می اید که این اعداددر عالمی غیر از عالم خاکی ما با هم به ترتیبی اسرار امیز ارتباط دارند و نظم خاصی را بین خود برقرار میکنند.البته احتمالا اعداد در سایر پایه ها مثلا هفت نیز با هم ارتباط هائی برقرار می کنند که ما از انها مطلع نیستیم.دوستی غیر ایرانی تعجب می کرد که چرا با وجود این هم ریشه گی اعداد نزد اروپائیان و مسلمان شکل اعداد تا این حد با هم متفاوت می باشند،که من توضیح دادم که اتفاقا به جز  عدد ۵ وتا حدودی عدد ۸ باقی اعداد با اندکی تفاوت به یک صورت نوشته می شوند و این تصور به واسطه عدم اشنائی با شکل اعداد در زبان عربی است.

 مطلب زیر را که نشان دهنده تقارن،تناسب و هم خوانی اعداد با هم است دوستی برایم فرستاده بود که اینجا می گذارم که شما هم ببینید.البته تعداد انها بیشتر بود که من همین سه تا را اینجا اوردم. ممکن است بسیاری از شما قبلا انها را دیده باشید ولی برای من تازگی داشت بنابراین اگر انها را قبلا دیده ایدبه حساب بی سوادی کمینه بگذارید و به بزرگواری خودتان ببخشید.

۱.

۹=۱+۱X۸

۹۸=۲+۱۲X۸

۹۸۷=۳+۱۲۳X۸

۹۸۷۶ =۴+۱۲۳۴X۸

۹۸۷۶۵=۵+۱۲۳۴۵X۸

۹۸۷۶۵۴=۶+۱۲۳۴۵۶X۸

۹۸۷۶۵۴۳=۷+۱۲۳۴۵۶۷X۸

۹۸۷۶۵۴۳۲=۸+۱۲۳۴۵۶۷۸X۸

۹۸۷۶۵۴۳۲۱=۹+۱۲۳۴۵۶۷۸۹X۸

۲.

۱۱=۲+۱X۹

۱۱۱=۳+۱۲X۹

۱۱۱۱=۴+۱۲۳X۹

۱۱۱۱۱=۵+۱۲۳۴X۹

۱۱۱۱۱۱=۶+۱۲۳۴۵X۹

۱۱۱۱۱۱۱=۷+۱۲۳۴۵۶X۹

۱۱۱۱۱۱۱۱=۸+۱۲۳۴۵۶۷X۹

۱۱۱۱۱۱۱۱۱=۹+۱۲۳۴۵۶۷۸X۹

۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱=۱۰+۱۲۳۴۵۶۷۸۹X۹

۳.

۱=۱X۱

۱۲۱=۱۱X۱۱

۱۲۳۲۱=۱۱۱X۱۱۱

۱۲۳۴۳۲۱=۱۱۱۱X۱۱۱۱

۱۲۳۴۵۴۳۲۱=۱۱۱۱۱X۱۱۱۱۱

۱۲۳۴۵۶۵۴۳۲۱=۱۱۱۱۱۱X۱۱۱۱۱۱

۱۲۳۴۵۶۷۶۵۴۳۲۱=۱۱۱۱۱۱۱X۱۱۱۱۱۱۱

۱۲۳۴۵۶۷۸۷۶۵۴۳۲۱=۱۱۱۱۱۱۱۱X۱۱۱۱۱۱۱۱

۱۲۳۴۵۶۷۸۹۸۷۶۵۴۳۲۱=۱۱۱۱۱۱۱۱۱X۱۱۱۱۱۱۱۱۱

البته از این نوع روابط بین اعداد زیاد می توان پیدا کرد.

پ.ن.برای این پست اگه کامنتت تون نیامد اشکال ندارد کمینه بزرگواری می کنه و می بخشه.بنابراین زور الکی نزنین.البته اگه اشکال و اشتباهی پیدا کردین حتما تنبلی نکنین وکامنت بگذارین.

الحاقیه:با توجه به کامنت فریاد لازم دیدم که در مورد عدد نویسی یونانی توضیحاتی اضافه کنم.انچه که فریاد در مورد عدد نویسی یونانی نوشته در حقیقت همان عدد نویسی رومی است که قبلا گفتم و بعضی اعداد ان را اینجا می اورم .  I=1    V=5      X=10        IV=4      IIX=8    VII=7  و غیره که اینجا مجال توضیح بیشتر نیست.اما اعداد یونانی در حقیقت همان حروف الفبا یونانی بوده که برای هر حرف مقدار مشخصی تعریف شده بود و با ترکیب انها اعداد بزرگتر ساخته میشده است.این حروف را همه ما در دروس ریاضی دیده ایم که هم اکنون به صورت علائم ریاضی مورد استفاده قرار می گیرد.بعضی اعداد یونانی به شرح زیر است(البته من انها را به صورتی که در فارسی تلفظ می کنیم می اورم چون امکان نوشتن حروف به صورت اصلی را ندارم)

الفا=۱   بتا=۲ ...خی=۲۰   لاندا=۳۰ ....تتا=۵۰۰  و غیره

اعداد دیگر با ترکیب اعداد اصلی می نوشته اند.مثلا   بتاخی سیگما=۲۲۲

برای کسب اطلاعات بیشتر می توانید از جستجوی گوگل استفاده کنید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 0:45  توسط چادر زری  | 

ژانر فیلم های موزیکال از ده سی میلادی ژانری عامه پسند و مورد توجه مردم بود که بعد از رواج سینمای ناطق همه گیر شد.شروع ساخت این نوع فیلم از هالیوود و نقطه اوج ان فیلم های فرد استر و جودی گارلند بود که به سرعت در جهان مورد استقبال و تقلید قرار گرفت و دامنه ان به این گوشه از جهان و به فیلم های هندی و عربی و بعد به فیلم های ایرانی هم کشید.

درین فیلم ها بعضی قطعات موسیقی و اوازها ان چنان تاثیر گذار بودند که تا سالها مردم انها را زمزمه میکردند.از این دست در فیلم های امریکائی می توان از موسیقی فیلم *پل رودخانه کوای*،اهنگ مشهور che sera sera (هر چه بادا باد)که توسط دوریس دی در فیلم *مردی که زیاد می دانست*ساخته الفرد هیچکاک(بله هیچکاک بزرگ فیلم موزیکال هم ساخته)خوانده شده و اهنگ مشهور فیلم *اشک ها و لبخند ها(sound of music)توسط جولی اندروز و در فیلم های ایرانی اهنگ مشهور *سلطان قلب ها*را نام برد.

اما در این میان سینمای هند جایگاه ویژه ای دارد و موسیقی و اواز جز جدا نشدنی سینمای این کشور میباشد.به نظر می رسد که تاثیر گذار ترین اواز هندی حداقل در ایران اهنگ مشهور *ای چک دانا*است که در فیلم *اقای ۴۲۰*اجرا شده و چندین نسل در ایران انرا زمزمه کرده اند( معمولا غلط غلوط)بی انکه بدانند چه طور بایدانرا بخوانند ویا معنی ان چیست.

این فیلم که توسط راج کاپور در سال ۱۹۵۵ ساخته شده و بازیگران فیلم نیز خودش و زوج هنری او نرگس می باشند در باره مرد اس و پاس اواره ای است که عاشق یک خانم معلم می شود.این اهنگ بر خلاف تمام فیلم های هندی که از پشت درخت و دیوار خوانده می شود توسط خانم معلم و پای تخته سیاه اجرا شده.

این اهنگ را اخیرا جائی دیدم و فکر کردم برای این که حداقل نسل های اینده انرا غلط نخوانند بهتر است کلیپ انرا با ترجمه انگلیسی  اینجا بگذارم.بنابر این این شما و این اهنگ ای چک دانا به معنی یک دانه کوچک.

توضیح واضحات:چند ماه پیش کلیپ اهنگی از شارل ازناور را در وبلاگ مرحومم در پرشین گذاشتم که فورا با اعتراض دوستان مواجه شد که اصلا نتوانستیم انرا باز کنیم.بله دوستان البته با اینترنت با سرعت ۸/۴ و ۶/۹ و۳۲ و ۴۸ و ۹۶ نمیشود فیلم دید.حتما باید اینترنت پر سرعت داشته باشید،ولی به هر حال تلاش خودتون را بکنید چون حیف است کلیپ به این جالبی را از دست بدهید.در میان دوستان من خاتون و کلا انهائی که در خارج از ایران هستند می توانند فیلم را ببیند و انهائی که پرسرعتتر ویا پیگیرترند.

لطفا اونائی که دیدند واسه اونائی که ندیدند تعریف کنند.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 17:44  توسط چادر زری  | 

در راستای نیل به اهداف مقدس دولت در زمینه رشد صادرات غیر نفتی ملت ایران در نظر دارد تعداد ۲۷۶ نفر نمایندگان مجلس شورای اسلامی را از طریق یک مزایده بین المللی به ترتیب زیر واگذار نماید.

تنوع اقلام:

تعداد ۲۷۶ نفر نماینده با سطح سواد پنجم ابتدائی تا مثلا دکتر،یک دست یک نواخت،مغز کاملا فابریک،زبان مستعمل، در صورت نیاز معقول و حرف شنو،اماده پذیرش انواع مشاغل نان و اب دار ،با تجربه و تخصص فراوان در زمینه فروش جو به جای گندم.

شرایط مزایده:

۱-فروشنده حاضر به قبول هر نوع پیشنهاد می باشد.

۲-هر که اومد خوش اومد.

۳-خریداران با سابقه پرونده روانی ارجحیت دارند.

۴-هیچگونه سپرده ای مورد نیاز نیست.

۵-کلیه هزینه ها به عهده فروشنده است.چشمش کور پرداخت میکنه.

۶-به شرکت کنندگان در مزایده جوائزی به قید قرعه تقدیم می شود.

۷-خریدار میبایست عین جنس را رویت کرده و پیشنهاد خود را ارائه دهد. فسخ معامله و مرجوع نمودن و ادعای غبن بعد از انجام تشریفات قانونی امکان پذیر نیست.

۸-حمل از تهران به هر نقطه جهان به عهده فروشنده می باشد.

زمان تحویل:

خرداد ماه سال اینده

قیمت پایه:

مفت.در صورت لزوم یک چیزی هم دستی میدهیم.

زمان مزایده:

اسفند ماه ۸۶

متقاضیان جهت کسب اطلاعات بیشتر و رویت عین جنس هر چه زودتر از همین حالا تا اسفند ماه سال جاری از خروس خوان تا بوق سگ می توانند به محل مجلس واقع در میدان بهارستان جنب مجلس شورای ملی سابق مراجعه نمایند.نمونه جنس در شهرستانهای مختلف بصورت پراکنده و سرگردان قابل رویت می باشد.

                                                                  از طرف قاطبه اهالی محترم ایران

                                                                                م ـ ملت دوست

*این اگهی از امروز الی اسفند ماه سال جاری در روزنامه های معتبر و وزین کیهان،رسالت و جمهوری اسلامی در نوبت های مکرر جهت اطلاع قاطبه خریداران محترم و جبران کمبود تیراژ روزنامه های نامبرده به زیور طبع اراسته خواهد شد.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 0:25  توسط چادر زری  | 

پنجشنبه اولین سالروز در گذشت عمران صلاحی است.شاعر،محقق و طنز نویس معاصر که بیشتر به عنوان طنز نویس شناخته میشد هر چند که وجه شاعری اش کمتر از طنز نویسی اش نبود و خودش بیشتر دوست داشت که شاعر باشد.

در تهران متولد شد از پدر و مادری اهل اذربایجان.اولین شعرش را در سیزده سالگی در اطلاعات کودکان ان زمان به چاپ رساند.در سال ۱۳۴۵ همکاریش را با روزنامه طنز توفیق اغاز کرد.در انجا بود که با پرویز شاپور اشنا شد و این مقدمه یک دوستی سی و چند ساله بودبا پرویزوبه واسطه همین دوستی بود که کتاب *اولین تپش های عاشقانه قلبم* را که مجموعه ای از نامه های عاشقانه فروغ فرخزاد به پرویز شاپور بود با همکاری کامیار شاپور تنظیم کرد وبه چاپ رساند.بعد از انقلاب نیز بیشتر در مجله گل اقا،دنیای سخن و مدتی نیز در بخارا می نوشت.

اولین کتابش را با همکاری بیژن اسدپور بنام* طنز معاصر ایران*که مجموعه ای از نوشته های طنز نویسان ایران بود در سال ۱۳۴۹ به چاپ رساند.اولین کتاب شعرش بنام*گریه در اب*در سال ۱۳۵۲ و بعد از ان کتاب های طنز و شعر و در مجموع حدود بیست کتاب از جمله:قطار در مه،یک لب و هزار خنده،حالا حکایت ماست،عملیات عمرانی،در کمال تعجب و بسیاری دیگر.

مهربان بود و متین و محجوب.به همه جا سر میکشید و با همه دوست بود.بچه جنوب شهر بودو تا اخر هم جنوب شهری ماند:

من بچه جوادیه ام،

من هم محل دزدانم

دزدان افتابه

انسانی والا و صمیمی و بدون تکلف.ارام می امد و ناگاه می رفت.چند بار از نزدیک دیده بودمش.فکر میکردم تحویلم نمی گیرد،ولی گرفت وبه سئوالات بی پایانم صبورانه پاسخ می داد .اصولا همه را تحویل می گرفت.همیشه لبخندی گوشه لب داشت.هر جا می رفت همیشه حرفی،نکته ای، طنز یا لطیفه تازه ای در استین داشت.از راه که می رسید لحظه ای می نشست،عرق پیشانی اش را خشک می کرد وبعد میگفت:تو راه که می اومدم فلانی را دیدم،این را برایم تعریف کرد و بعدمطلبش را می گفت.زودتر از همه چهره خودش شکفته میشد و بعد چند بار شانه اش بالا و پائین می رفت،به علامت خنده.

شعرش بسیار ساده و روشن و نزدیک به زبان محاوره بود.اصولا او شاعر و طنز نویس موقعیت ها بود و همه چیز را بدون طول و تفصیل و ساده و ان طور که می دید می نوشت.

این شعر را در مهرماه ۵۷ و در بحبوحه انقلاب نوشته است:

صاحب عکس فوق گم شده است

رفته از خانه و نیامده است

مادرش گریه می کند شب و روز

صاحب عکس فوق با خونش

روی اسفالت می کشد فریاد

سینه اش باغ لاله های غریب

صاحب عکس فوق

در خیابان ارزو جان داد

می روم پیش مادرش امروز

تا بگویم:

صاحب عکس فوق من هستم

خودش جائی نوشته:پدرم در راه اهن کار می کرد.در یک شب سرد زمستانی او مرد بدون اینکه بما اطلاع دهد.

و حالا خود او رفته در یک شب پائیزی بدون انکه به کسی اطلاع دهد.مثل همیشه که ارام می امد و ناگاه می رفت بی انکه به کسی زحمتی دهد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 17:6  توسط چادر زری  | 

۱-حضور اقای احمدی نژاد در دانشگاه کلمبیا و صحبت در میان جمعی که از اول هم معلوم بود که به ایشان نظر خوشی ندارند نشان دهنده ان است که رئیس جمهور ما مثل بسیاری موارد دیگر گز نکرده پاره کرده اند.البته اتفاقی که افتاد بسیار دور از انتظار ایشان و دیگرانی بود که با نگرانی این ماجرا را دنبال می کردند ولی به هر حال وظیفه ایشان و مشاوران تاق و جفتشان است که این موارد را در حد امکان پیش بینی کنند و بیش از این از کیسه مردم ایران خرج نکنند.چون سوای از تعداد رای ایشان در انتخابات، اقای احمدی نژاد به نام رئیس جمهور مردم ایران در این مجامع شرکت می کنندو هر اتفاقی که بیفتد بنام مردم ایران ثبت می شود.باقی می ماند دو نکته اول اینکه این ماجرا نشان می دهد که چگونه جامعه امریکا کاملا تحت تسلط یهودیان این کشور قرار دارد و چگونه همه چیز در امریکا با منافع اسرائیل گره خورده است و دوم چیزی که توجه مرا در این بین بیش از همه به خود جلب کردرفتار ان خانم مترجم گفته های اقای احمدی نژاد بود که در ان لحظات سخت مسئولیت خطیر ترجمه گفته های رئیس جمهور ایران را به عهده داشت.هر جا که احمدی نژادمستدل و قاطع صحبت می کرد این خانم با صدائی بلند، صریح،شفاف و روشن گفته ها را ترجمه میکرد و هر جا که احمدی نژاد کم می اورد صدای این خانم تبدیل به پچ پچه لرزان و نگرانی میشد که به سختی میشد انرا فهمید.در ان لحظات نگران کننده صدای این خانم به راستی صدای قلب تپنده و نگران مردم ایران بود.

۲-الحمدالله این صد لیتر بنزین اضافی هم در وجه مردم ایران کارسازی شد و رفت پی کارش.بی خود نبود که هیچ کس اعتنائی به جیره بندی بنزین نداشت و همه سهمیه شش ماهه را در دو ماه مصرف کردند.چون می دانستند که این دولت مهر ورز که علاقه شدیدی به محبوب القلوب شدن دارد نمیگذارد مردم توی مصرف بنزین کم بیاورند.حالا هم این سهمیه اضافی را بهتر است همگی تند و سریع بخوریم و چشممان با عید فطر و غدیر و قربان باشد.غمی نیست،خدا روزی رسان است.

۳-اقای اکبر گنجی در امریکا طی نامه ای به دبیر کل سازمان ملل خواستار حمایت ایشان از جنبش ازادی خواهی مردم ایران شده است.ظاهرا سیصد نفر از روشنفکران جهان از این نامه حمایت کرده اند.در میان این افراد نام بسیاری از نور چشمی های جمهوری اسلامی نیز به چشم می خورد.افرادی نظیر نوام چامسکی که همیشه یک جورائی از اعضای هیئت تحریره کیهان بوده و همسر ادوارد سعید و اقای یورگن هابرماس-میهمان چند سال پیشمان-و بسیاری دیگر.به نظر میرسد که نمک خوردن و نمکدان شکستن در  دنیائی که در ان زندگی می کنیم تبدیل به امر پیش پا افتاده ئی شده.باقی می مانند مقامات محترم که باید سعی کنند که از این به بعد در انتخاب هواداران خود دقت بیشتری به عمل اورند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 1:16  توسط چادر زری  | 

غیبت چند روزه شد اسباب دلتنگی یاران.عذر سفر وکار چند باره است و بد تر از گناه.نه در محبس دوستاقبانم و نه در مجلس عیش.گوشه نشینم و در این سر برعرش خدا میسایم از نگاه مهربانت که اسباب راحتی دل است و تسلی بخش اشفتگی جان.از دل دریائی تست این چشم انتظاری وگرنه این مختصر را چه رسدبا این مرحمت بی پایان.

گردن فرازیم از نگاه پر محبتت است براین مختصر.پیوسته ایدون باد.

*****

بازم اونی که می خواستم نشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 6:12  توسط چادر زری  |