تبليغاتX
گندم برشته - غزل خداحافظی

گندم برشته

یادداشت های پراکنده یک تبعیدی

حتما تا حالا براتون اتفاق افتاده که در یک بزرگراه(البته از نوع خلوتش)رانندگی کنید و یک ماشین هم جلو شما در حرکت باشه.یک دفعه می بینید که ماشین جلوئی سرعتش رو کم می کنه،بالطبع شما هم مجبورید که سرعتتان را کم کنید.بعد یک دفعه سرعتش رو زیاد میکنه.شما هم که در ارزوی چنین اتفاقی بودید فورا سرعتتون رو زیاد می کنید.بعد از چند لحظه می بینید که طرف باز سرعتش رو کم می کنه و کم کم به طرف راست منحرف شد و به تدریج وارد خط دست راستش شد و بعد از زدن یک نیم دایره کامل دو باره بر می گرده سر جای اولش.کمی بعد به طرف چپ منحرف میشه و همان اتفاق هم در طرف چپ می افته.شما در عین حالی که خون خونتان را می خوره کمی هم نگران می شوید که نکنه برای راننده اتفاقی افتاده باشه.اینه که در یک فرصت مناسب که طرف یکی از دور هاشو کامل کرده و سر جای اولش برگشته سعی می کنید که از او سبقت بگیرید تا ضمن نجات خودتان از این وضع سرکی هم تو ماشین جلوئی بکشید و از اتفاقات داخل اون با خبر بشید.

ضمن سبقت در حالی که گردنتان را در زاویه نود درجه نسبت به روبرویتان قرار داده ایدو هر لحظه بیم تصادفتان با خودرو جلوئی می رود در کمال تعجب مشاهده می کنید که راننده محترم یک دست به فرمان و یک دست به موبایل مشغول مبادله دل و قلوه با کسی در ان طرف امواج است و علت همه این شل کن سفت کم ها اینه که ۴/۱ حواس طرف به رانندگی یه و ۴/۳ به گفتگو با دوستانه.اینجاست که اگر صد تا کارد هم بهتان بزنند دریغ از یک قطره خون.

حالا حکایت کمینه است.یک روز تند میره یک روز کند،یک روز زیگزاگ یک روز مستقیم.همه اش به خاطر اینکه این روزا باز سرش جای دیگه گرمه.اشتباه نکنید کمینه چندان ادم مهمی نیست که گرفتاری مهمی هم داشته باشه فقط این روزا دور و برش یک کم شلوغ شده و در کمال بی عرضه گی نمی تونه دو تا هندونه رو با یک دست برداره.اینه که برای یکی دو ماهی اجازه مرخصی میخواد.انشاالله برگشتم قول میدم با پرت و پلا هام حسابی حالتون رو بگیرم.

پ.ن.۱مصیبت وارده رو به فریاد و ایلیاد تسلیت میگم.این طفلک ها بیشتر از همه سر به سر من میگذاشتند.حالا چه کنند با این خماری و بیکاری.ولی مهم نیست خدا مریم رو نگهداره.

پ.ن.۲ ایلیاد مصیبت دو شد چون مهران دوستی امروز تو برنامه نشانی رادیو جوان با فرزاد حسنی صحبت می کرد و فرزاد خان قول دادند بزودی با دست پر تر به صحنه برگردند.مرد شور این زندگی و این  نون خوردن رو ببره.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 17:45  توسط چادر زری  |